ببين زندگي كردن و تصميمات زندگي يه مهارت يه هنره
يعني چي؟ يعني مثل رانندگي
نميدونم راننده هستي يا نه اما حتما با چيزي كه ميگم ميتوني ارتباط بگيري
رانندگي هم هنره... اولش يكي مياد به ادم ميگه اين كلاج اين دنده اين فرمان و ترمز... قوانين را هم ياد ميگيري
اما واقعا راننده شدي يا نه؟
نه انچيزي كه يه فرد را راننده واقعي ميكنه مهارت رانندگي هست نه علم رانندگي
مثلا من ميدونم تو جاده سرعت مجاز ٦٠ تاست اكثر مواقع هم اين را رعايت ميكنم اما يه وقت در موقعيت تصادف هستم براي فرار از اون موقعيت ممكنه ٧٠ تا هم برم و بعد دوباره برگردم به ٦٠
نميدونم تونستم منظورم را بگم يا نه
زندگي فرمول نداره مثل رانندگي كه نداره
شما تو كتابها تو اين سايت و تو تجربه ديگران علم زندگي را بيشتر ياد ميگيري اما مهارتش موقعي بدست مياد كه بتوني اينها را با شرايط خودت تطبيق بدي
بعضي چيزها هم برا تمرين لزومي نداره مناهل باشي مثلا اينكه چه ميزان قاطعيت و چه ميزان انعطاف لازمه اينكه كجا و در چه موردي را ميتووني از الان در روابطت با دوستانت و خانواده تمرين كني
بعضي مثالهايي هم كه زدي به نظرم در مقابل هم قرار نميگيره مثلا شكاكيت با قاطعيت دو مقوله متفاوت هست
شكاك بودن در مقابل اعتماد
قاطعيت در مقالل انعطاف
بايد برا هركدوم تو ذهنت براساس شناخت خودت تعريف داشته باشي و به همون پايبند باشي و باهمون روند زندگيت را پيش ببري حالا ادمها از منابع مختلف براي تعريف و شناخت اين حدود استفادت ميكنند بعضي از مذهب بعضي عرف و...
بهرحال از هر طريقي اين مفاهيم را برا خودت تعريف كردي بايد بپذيري كه ممكنه با ديگران متفاوت باشه چه در تعريف و شناخت چه در بكارگيريش يا همون مهارت
مثال بزنم من با جمعي از دوستام رفته بودم بيرون كه اكثر مجرد ويكيشون متاهل بود اون دوست متاهلم شروع كرد راجع به ظاهر يكي دو تا دختر نظر دادن من به شوخي بهش گفتم تو الان ديگه متاهلي و نبايد اينجور حرف بزني انوقت به من ميگه سيد تو خيلي وفاداري! اين مثال را زدم كه بگم چه قدر محدوده و مهارت ما ها باهم فرق ميكنه
خلاصه اينكه خوبه ادم علم زندگي پيدا كنه اما مهارت زندگي صرفا با تجربه و براساس شرايط موجود حاصل ميشه
نگاه به ديگران براي تجربه اموزي خوبه اما تقليد از ديگران خطرناك!
بعد از كسب علم زندگي ميشه با تجربه اين علم در شرايط گوناگون مهارت را كسب كرد
در مورد اشپزي به نگاهت به جايگاه مرد تو زندگي برميگرده
اگه نگاه سنتي را بپزيري ميگه مرد نبايد پاشا تو اشپزخونه بذاره
نگاه مدرن ميگه ما باهم دوستيم يه شب من غذا ميپزم يه شب تو
خوب مثلا تجزيه وتحليل اين مساله از اين دو ديدگاه كاملا متفاوت خواهد بود
برا همين گفتم لازمه مسائل را حلاجي كني تا بتوني اينجوري به قضيه نگاه كني
وقتي حلاجي شد انوقت جايگاه خودت را ميدوني و هيچ وقت هم متزلزل نميشي با حرف ديگران كه مثلا بگند مردسالاري يا زن ذليل :)









علاقه مندی ها (Bookmarks)