[quote=gole kaghazi' pid='232309' dateline='134814237
راه اشتباه مقصدش همینه... از راه درست برو به خدا توکل کن اون موقع اعتمادتو فقط به یه پسر ( شوهرت ) بده!!!!
[/quote]

ممنون از راهنماییتون.امیدوارم که بتونم[/size]

نقل قول نوشته اصلی توسط 'دانوب

پایان ناخوش آیند مواردی که ذکر کردی به نظر من اصلا دور از انتظار نیست. و راستش رو بخوای خدا خیلی تو و دوستات رو دوست داشته که قبل از جدی تر شدن مسئله کلا قضیه منتفی شده چون بعد از ازدواج شرایط به مراتب پیچیده تر خواهد بود.

چرا این حرفو میزنم؟ برای اینکه سنگ بنای اولیه این روابط اشتباه گذاشته شده خودت دقت کن:

-ببین دوست من نمی خواستم تند صحبت کرده باشم اما این نوع نگاه شما رو دچار مشکل کرده....

در نگاه شما تمام خانوم های این قصه ها قربانی اند، از احساسات پاکشون سوء استفاده شده، ....

نه دوست من این خانوم ها هم مقصرند، شاید کمتر، ولی قربانی نیستند، خودشون اجازه دادند که باهاشون بازی بشه، خودشون اشتباه کردند، سادگی و چشم پوشی از نشانه های مهمی که زنگ خطر هست رو با "نقش پویا در انتخاب همسر اینده اشون" اشتباه گرفتند.

بی اعتمادی به نیمی از جامعه مسلما دوای درد شما نیست، بلکه شما نیاز داری که اعتماد کنی به خداوند، به خودت، که برات مثبت اندیشی و نکته سنجی رو با ارمغان بیاره...

به منطقت اعتماد کن و زندگی رو روی اصول پیش ببر. اونوقت میبینی که همه انسان های اطرافت اونقدر که تو بهشون میدون میدی قابل اعتماد خواهند بود.[/b][/color]
دوست من،نمیدونم اینجا چرا همه اصرار دارن که برام گذشته رو حلاجی کنن.گذشته ای که روح و قلب منو تا این حد زخم کرده.
شاید خیلی از بنده های خدا مثل فرشته ها باشن،اما من زمینی ام و مثل یه آدم زمینی اشتباه میکنم.من 5ماه تموم از عشق شنیدم،از دوست داشتن،از محبت.با کسی حرف زدم که حتی برادرم هم دیدش.مادرشو دیدم.قایمکی کنارش نبودم.وقتی باهام حرف میزد میگفت که میخوام تا آخرین لحظه ی زندگیم کنارت باشم.کسیو مثل تو دیگه نمی تونم دوست داشته باشم.فقط صحبت رسمی و صراحتا حرف زدن مادرش با مادرم مونده بود.
من آدمم.یه دختر که واقعا نمیتونست در برابر این حرفا بعد این مدت عین سنگ باشه.
منتظر موندم که شرایط مالیش اوکی بشه که یهو بعد این همه مدت بهم گفت که هر دوست داشتنی که نباید ازدواج باشه،من به خاطر خودت میگم مادرم قبولت نمی کنه!!!!
فکر کردن به گذشته و کندوکاو در موردش واقعا عذابم میده
اینجا خیلی از دوستانمحبت زیاد به من کردناما تقریبا خیلیا گفتن که اگه فلان میکردی و اگه بهمان میکردی اینجوری نمیشد.
من یه دختر 25 ساله ام.اونقد ساده نیستم تا کسی گفت دوست دارم زندگیمو به پاش بریزم
من به سادگی احساسمو پای کسی نریختم
مشکل من گذشته و تلخیش نیست.چون بالاخره میسازم باهاش
مشکل من اینه که واقعا اعتمادم سلب شده.حتی به کسی که رسمیو سنتی ازم خواستگاری میکنه اعتماد ندارم
دوستای خوبم من فقط میخاستم تلاشمو برای بهتر شدن این وضعیت کنم.ولی اشتباهاتم به رخم کشیده شد
بازم ممنون که خوندین و نظر دادین