سارا جان سلام
ممنونم که به من توصیه های خوبت رو گفتی
آره خودم هم این رو میدونم
شاید این یک ضعفه در من که مسائل رو به قدری با خودم مرور و تکرار میکنم که نهایتاً برایم میشه غیر قابل حل
با اینکه قبلا گفتم که اون روزی که من حالم بد شد مادر شوهرم به خونه ما اومد ولی حاضر نشد بیاد و منو ببینه من دیروز از همسرم شنیدم که کمی بی حاله
امروز صبح دلم سوخت و چند بار زنگ زدم که جواب نداد
بار آخر هم که جواب داد یک الو گفت و تا دید منم گوشی رو قطع کرد
در اولین لحظه شدیدا نگران شدم و برای همین فوری به پدر شوهرم زنگ زدم و بهش گفتم که مادر شوهرم رو دیده یا نه و ازش خواستم یک تماس با خونه بگیره و به من بگه حالش چطوره
اما متاسفانه پدر شوهرم دیگه تماس نگرفت
من هم به شوهرم زنگ زدم و ازش خواستم تا از یک جایی حال مادرش رو بپرسه
و بهش گفتم که دلم طاقت نیاورد و به مادرش زنگ زدم
شوهرم هم احساس خوبی بهش دست داد و گفت منو به خاطر دل مهربونم دوست داره
به هر حال با خانواده دایی اش تماس گرفت و احوالپرسی مادرش رو کرد
دیگه حالا نمیدونم چی بینشون رد و بدل شده بود که به من اس ام اس زد و از من تشکر کرد و گفت مورد خاصی نیست
به هر حال من هم حس شوهرم رو میفهمم
اون خودش هم میدونه که خانواده اش چه ایراداتی دارند
مثلا پدرش و مادرش بیش از 30 ساله که با عمه ها و زن عمو های همسرم در حالت قهر هستند
مادر شوهرم با خوهر خودش قهره
حتی در تمام مدت من ندیدم که یک دوست داشته باشه یا مهمونی یا جایی بره
منم خواستم سعی ام رو بکنم امروز که بلکه روابط بهتر بشه که نشد
البته اصصلا به شوهرم گله نکردم
چون شدیدا درگیر کار بود و نمیخواستم تو اوج خستگی اعصابش رو بهم بریزم
به هر حال اینم از اتفاق امروز
من نمیخواهم روزهام با این مسئله از بین بره
من در مقطع تحصیلی حساسی هستم
حس میکنم که بیش از هر موقع باید قوی باشم که تو این چند ماه نبودم
از طرفی هم میخواهم به همسرم فرصتی بدهم که بتونه افسار زندگیش رو بدست بگیره اما اگر نگرفت نمیخواهم من از همه چی مونده باشم
میخواهم با آرزوهایی که واسشون زحمت کشیدم برسم
اما خوب در این میان خانواده خودم هم خیلی دل خوشی از ازدواجم ندارند و به هیچ عنوان به آینده این وصلت خوشبین نیستند
مدام به من غیر مستقیم تاکید میکنند که اگر هم این زندگی نشد مهم نیست جدا میشوی و دیگر هم ازدواج نمیکنی
اما من خیلی همسرم رو دوست دارم و نمیخواهم سر هیچ و پوچ زندگیم از هم بپاشه
فکر مبکنید بعد از این چه کنم
در صدد ارتباط با خانواده همسرم باشم یا نه بیخیال شوم و بگذارم زمان حلال مسائلم باشد
آیا همسرم خواهد توانست زندگی خود را سر و سامان ببخشد و من در این مسیر چه نقشی میتوانم داشته باشم؟
اگر همسرم مثل ازدواج قبلیش باز هم عاجر ماند و نتوانست اوضاع را بهبود بخشد چه کنم؟
درگیر همون طور که اشاره کردید افکار منفی بسیاری هستم








علاقه مندی ها (Bookmarks)