
نوشته اصلی توسط
elahe.a
سلام دوست عزیز
میفهمم الان چه حسی داری، انگاری ذاری با لباس شنا میکنی، گاهی بی تفاوت فقط روی سطح آب شناوری، گاهی هم یه دست و پایی میزنی اما امان از طول طولانیه استخر که انگاری پایانی نداره!
دقیقا ... حسم اینه که دارم از یه کوهی بالا میرم و شیبه کوه تند و من هم خسته و قله هم ناپیدا
من حس میکنم مشکل از کمالگرایی شما نیست بلکه از روند یکسان زندگی خسته شدین! فرض کنین صبح از خواب پا میشین، یه صبحانه معمولی، بعذ کلاس، ذزس، تز یا آزمایشگاه، خوب عادیه، تبدیل شدین به یک ماشین با برنامه داده شده که هر روز داره تکرار میکنه، روحتون میخواد از کالبد فعلی شما بالاتر بره، جسمتون و فعالیتهای روز مره اجازه نمیده، حس خستگی دارین!
شاید شما درست میگید اما من ۴ سال قبل برنامم کم و بیش تکراری بود... صبح دانشگاه شب خونه آخر هفته کارایی خونه و تفریح ... اما اون موقع ها امید داشتم هدف داشتم انگیزه داشتم الان ندارم نه امید نه هدف نه انگیزه
به نظرم اول از همه اگز میشه، یه مسافرت برین
تازه از مسافرت اومدم یه ۲ هفته دیگه هم میرم مسافرت اما فکر نمیکنم خیلی بهم کمک کنه یعنی ممکنه موقت کمک کنه اما در دراز مدت نه
فارغ از همه چی
برین جایی که تو نظزتون حس آرامش ذارین
مرحله بعذ باید خوذتون به خودتون کمک کنین و با تغییر نوع نگرشتون به زندگی، حس و حالتون را از روند فرسایشی که پیش گرفتین در بیارین!
من اعتقاد دارم همه ما مامور به انجام ماموریتی در این دنیا هستیم و خلقتمان بر مبنای ماموریتمان تعریف شده، وقتی مسیر ماموریتمان را شناسایی میکنیم به راحتی زندگیمون سپری میشه و خوب مسیر رو به بالا یعنی رسیدن به حق را طی میکنیم، اما اکثرمون یا از ابتدا سر در گمیم و دلیل و نوع ماموریتمان را نمیشناسیم یا در مسیر راه اصلی به بیراهه میریم و سر در گم میشیم!
من با این طرز تفکرم دلیل عدم رضایت اکثرمون را از زندگی توجیه کردم، البته شناسایی مسیر شاید کار سختی باشه اما نشونه هاش رو خدا سر راهمون قرار داده میشه پیداش کرد!
معذرت میخوام خیلی سعی کردم ساده بگم اما نمیدونم گویا هست یا نه!
فکر میکنم ترسها مثل ترس از ازدواج، یا عدم رضایت از خودتون مثلا زبان یه جورایی به نشناختن خودتون، تواناییهاتون و مسیرتون در زندگی بر میگرده،
خودت را که شناختی و مسیرت رو پیدا کردی، قطعا دیگه از خیلی چیزها نمینالی! حس افسردگی نمیکنی! و خلاصه ....
درست فکر کنم این مشکل من هست ... نمیدونم کتاب کیمیاگر را خوندید یا نه اونجا میگه همه ما آدم ها یه "افسانه شخصی " داریم ... من نمیدونم افسانه شخصیم چی نمیدونم ماموریتم چی؟ احساس میکنم برا همین هم گیج شدم و بعضی موقع ها هئی میخام از اینو اون تقلید کنم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)