سلام عزیزم منم با مشکلی که تو داری تقریبا در گیرم پدرو مادر همسرم توی یه روستا زندگی میکنن که با شهر ما یک ساعت فاصله داره شوهرم هم محل کارش شهرستانه و نزدیک خونه پدرش ظهرها همیشه میره اونجا ناهار میخوره و یه استراحتی میکنه بعد ساعتای هفت میاد خونه منم هیچ مخالفتی ندارم چون میبینم ظهرها واقعا سختشه بخواد بیا خونه با هم ناهار بخوریم.تا این حد کوتاه اومدم اما چند وقت پیشا بهم میگفت از رفت و آمد خسته شدم تو هم بیا بریم اونجا زندگی کنیم اما منم کارمو بهونه کردم و گفتم کارمو از دست میدم اما اون کوتاه نیومد و با هم دعوامون شد تا بالاخره با پادرمیونی پدر و مادرم کوتاه اومد اما هنوزم هر وقت بحثمون میشه میگه دیگه حوصله رفت و آمد ندارم منم گفتم تو که میدونستی از اول شرایطت اینجوریه یا باید ضمن عقد میگفتی یا الان باید بسازی البته اینم بگم من رابطم با خانواده همسرم خیلی خوبه مخصوصا با مادرشوهرم و خیلی دوسشون دارم و به غیر از اینکه شوهرم هر روز اونجاست با همدیگه هفته ای یه بار حتما بهشون سر میزنیم.
به نظر من شما کوتاه بیا و بهش بگو مثلا 3روز در کوهستان بقیه هفته خونه خودمون.در رابطه با اینکه یه مدت از هم دور باشین خیلی خوبه من این کارو کردم جواب میده تو هم اینکارو بکن نگران هیچی هم نباش خودش دلتنگت میشه و میاد البته یه جوری اینکارو بکن که خانواده ها متوجه نشن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)