با سلام.
اول از همه بايد بگم كه چقدر خوبه كه اومديد اينجا ومشكلتون رو مطرح كرديد،چون ميتونيد اظهار نظرهاي متفاوت رو بشنويد و با همه ي جوانب مسئله تون روبه رو بشيد.
چيزي كه من ميخام بيشتر راجع بهش فكر كنيد رو به صورت چند نكته در ذيل ميارم:
1.دست از مقايسه برداريد.درسته كه مدام بچه هايي از طبقه اجتماعي خودتون رو ديديد و مزايايي كه اونها ازشون برخوردار بودن،اما،دقت كنيد كه شما تنها يك وجهه از زندگي اونها روميديد،چه بسا مشكلات ريزودرشت ديگه اي در زندگي اين افراد بوده (كه مسلما هست) وشما از اونها بيخبريد.
2.از موضوع پدرتون و مدام فكر كردن به اون،تمركز زدايي كنيد،چرا كه وفتي روي يك موضوع فوكوس ميكنيم ناخودآگاه تمام جوانب زندگيمونو تحت الشعاع قرار ميده.
3.تمامي موارد زندگيتونو منوط به تاييد پدرتون نكنيد،اميفهمم كه واقعا تا چه حد سخته كه نزديك ترين افراد به آدم،اونو تاييد يا تشويق نكنن،اما دير يا زود زمانهايي فرا خواهد رسيد كه شما بايد خودتون تصميم بگيريد،بي تشويق و حتي گاهي حتي بدون تاييد.
4.در تمام اين متن شما مدام از رفتار پدرتون گله مند بوديد،اما روي ديگه اين سكه خود شما هستيد.البته نميگم كه شما مسئول خساست يا بي مهري پدرتونيد،اما با اين شدت از بيزاري كه از اين رابطه در خودتون حبس كرديد ،زندگي رو به كام خودتونم زهر ميكنيد.
بايد پدرتون رو خوب يا بد،خسيس يا لارج،هر طور كه هست بپذيريد،با اين پذيرش روزنه هايي در ذهنتون باز ميشه كه ميتونه رابطه تونو با پدرتون بهتر كنه.
5.در نهايت اين كه،هر موضوع يا مشكلي در زندگي دو رو داره،روي اولش راهيه كه معمولا همه ميرن؛ناراخت ميشن ،گله ميكنن اما راه دوم ايجاد فرصت از مشكلاته!اين راه،كار هر كسي نيست،اما مسلما به موفقيت ختم ميشه...
براتون آرزوي موفقيت ميكنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)