ببخشید من دارم دونه دونه به همه پست ها جواب می دم و می دونم این درست نیست
گل کاغذی ممنون از نظرت
خوب این جوری می گید یعنی من نیازی به تغییر ندارم و فقط اعتماد به نفسم کمه؟درسته؟
در این صورت پس من مقصر نبودم .مگه میشه؟
البته خودمم تا حد زیادی این حسو دارمو فکر کنم حق باشما باشه.
-------------------------------------------------------------------------------
راستی بهار چی شد که اون فکرا از سرت افتاد در مورد اون شخص؟
در مورد فامیلمون هم همیشه این فکر رو نداشتم اینجا به صورت کلی نوشتم ی بار این حس بهم دست داد. چند وقت پیش مامانش رو بردن آنژیو و من به خاطر اینکه سر کار بودم نتونستم برم بیمارستان ببینمش بعد که مرخص شد اومد خونه از مامان اینا گلگی کردن که چرا من نرفتم ببینمشون
منم ی روز از سرکار رفتم خونشون که فقط این پسره خونه بود و مامانش هم تو اتاق خوابش بود
به من گفتن تو پذیرایی بشینم
و پسرشون رفت تو آشپزخونه هندونه ببره من خیلی دلشوره گرفته بودم از اینکه دیدم کس دیگه ای خونه نیست .و وقتی اون رفت تو آشپزخونه ی چاقوی بزرگ برداشت
من نمی دونستم که می خواد هندونه ببره گفتم چاقو برای چیه
گفت می خوام سرتو ببرم.با خنده
من تا قبل این حرف هیچ فکر منفی نداشتم ولی دلشوره خیلی داشتم .. و می خواستم بدونم چیکار می خواد کنه . وقتی این رو گفتم سریع بلند شدم که برم بیرون واقعا فکر کردم می خواد این کارو کنه.انقدر ترسیدم که مامانشو صدا کردم
بعد اون خیلی خندید و خیلی تعجب کرد که ازش ترسیدم می گفت تو چه ساده ای چه زود باوری بعد می گفت مگه من شبیه قاتلا هستم چه فکری کردی از من ترسیدی ...آخه چه دلیلی داره من سرتو رو ببرم بعدشم اقرار کنم که می خوام این کارو کنم
خودمم بعدش برام خنده دار اومد ولی اون لحظه خیلی ترسیدم خیلی .یعنی واقعا باور کردم.
به نظرت عجیب می اد که باور کردم؟به نظر خودم هم عجیب می اد ولی یکی از دوستام گفتم گفت نه خوب هر کی بود می ترسید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)