میدونید.من خیلی تنهام.تو این شهر هیچ دوستی ندارم.آخه ما تا دوسال پیش یه شهر دیگه زندگی میکردیم.دانشگاه هم که این یه سال نمیرفتم که دوستی پیدا کنم.خواهرمم ازدواج کرده.
تازه بدتر از این ها این که پدر و مادرم با هم مشکل دارن.بیشتر وقتا دعوا میکنن
بهار جان درمورد اون پسر و این که حضورش چی بهم میده گفتی.خب حضورش بهم آرامش میده.بهم محبت میکنه.با هم لحظه های خوبی داریم.اینا رو چه جوری خودم به خودم بدم؟
تو زندگیم احساس خلا میکنم.که فکر میکنم با ازدواج پر میشه.احساس نیاز میکنم.البته منظورم نیاز جنسی نیست.نه نه.منظورم نیاز روحی و عاطفیه.
راستی یلدا جان فعلا نمیتونم نرم استخر.آخه دوره ی آموزشی ثبت نام کردم.ولی تا اخر این دوره قول میدم که چشممو کنترل کنم.لباسای تنگ هم هیچوقت نمیپوشم.
تصمیم گرفتم همه ی اون آی دی هارو ایگنور کنم.به تماساشون هم توجه نکنم تا وقتی که بتونم خطمو عوض کنم
یه سری کتاب گذاشتم کنار که بخونم.چنتا کتاب به زبان انگلیسی هم دارم که میخوام بخونمشون.هم واسه ی تقویت زبانم هم برای پرکردن وقتم.سعی میکنم یه کار هنری رو هم شروع کنم.تو یه طرح ختم قرآن هم میخوام شرکت کنم.و اینکه تو کارای خونه هم بیشتر به مادرم کمک کنم.تازه میخوام آشپزی هم ازش یاد بگیرم.
فعلا این چیزا به ذهنم رسید برا پر کردن وقتم.که البته هنوز هیچ کدومو شروع نکردم.ولی نمیدونم برای پرکردن خلا وجودم چیکار کنم.که البته اینطور که شما گفتین باید برم پیش خدا
ولی بچه ها.تنهایی واقعا آزارم میده.همین تنهایی باعث میشه من یاد اون آدما بیفتم و برم سراغشون








علاقه مندی ها (Bookmarks)