دیروز یه دفه اومد داروخونه تا دیدم داره ماشینشو پارک میکنه خودموتو صدتا سوراخ موش قایم کردم با مهدی کار داشت .قلبم اومده بود تو دهنم. یه ترس خاصی ازش پیدا کردم اخر شبم اومده بود در خونه مهدی چند تا وسیله براش اوررده بود همیشه ماشینشو پشت اون اتاقیکه من هستم پارک میکنه صدای ماشینشومیشناسم دوباه یه تپش قلبی گرفتم که نگو به مهدی زنگ زد رفتن تو ماشین حرف زدن. مهدی ام دیگه داره یواش یواش میگه برو خیلی نامردن خیلی نامردن خیلی نامردن از هیچکدومشون دیگه خوشم نمیاد. نامردا








علاقه مندی ها (Bookmarks)