اونموقعی که من تو بیمارستان بودم جراحی داشتم کسی نبود بهش بگم دردم چیه یه هفته تموم پرستار خونمون بود مادر می خواستم .
اون موقعیکه داشتم بزرگ می شدم هیچکس نبود بهم بگه چی داره می شه مادر می خواستم.
نه اینکه عمورضا بیاد مدرسه به معلم بهداشتمون بگه که خیلی چیزا رو برام بگه مادر می خواستم .
اون موقعیکه میرفتم پیش بابای دوستم که اومده بود دنبال دوستم وایمیستادم ببینم بابا په جوریه بابا می خواستم .
حالا که از اب و گل در اومدم دیگه پدر مادر برام ارزشی نداره .








علاقه مندی ها (Bookmarks)