ممنون دوستان
راست می گید من عصبانی شدم ببخشید دوستان
می خواستم طور دیگه بنویسم و ادامه بدم به خاطر اینکه جواب دوستان رو دادم موضوع به جای دیگه کشیده شد
جواب نه ای که به من دادن من رو نسوزوند . حرف و حدیث ها و عیب هایی که روی من گذاشتن من رو سوزوند و چرا اینکه اونو ترجیح دادن
یه چیز دیگه که من رو سوزوند این بود که مادر پسره از ده روز پیش زنگ زد و بابام رو دعوت کرد( بقیه مهمون ها رو سه روز پیش دعوت کرد ) اون می دونست من خواستگار دختره هستم اون زنگ زد تا بیشتر اعصاب من رو خورد کرد .
تمام روز ها و تمام حرکات خودم رو مرور می کنم می بینم که قسمت نبوده این وصلت بشه
من ایمان دارم و مطمئن صد در صد هستم که همسر آیندم صد در صد از همه نظر از این خانوم سر تر هستش .
من چون دوست دارم هیچ مشکلی برای من و دختره پیش نیاد تصمیم گرفتم که دیگه جایی که اینا هستن نرم عروسیشون هم نمی رم . ولی وقتی زن گرفتم و زنم رو می برم همه جا نشونش می دم که بگم من لایق بهترینم و به بابای دختر می گم تو دختر بهم ندادی دستت درد نکنه چون بهتر از دخترت رو بهم دادن
من خودم بهترین هستم و خودم رو لایق بهترین هم می دونم
بدرود








علاقه مندی ها (Bookmarks)