من نظرامو می نویسم ولی خودت می دونی که خودم لنگم! ممکنه اشتباه کنم.
1 .اگر کسی انتقادی به من بکند که خودم هم با اون انتقاد موافق باشم، صدای والدم خیلی قوی میشود و دیگر ازهمه چیزم ایراد میگیرد. خیلی به سختی میتوانم صدایش را دوباره پایین بیاورم. یعنی بسته به موضوع یکی دو روز تا حتی چندین هفته ممکن است حالم را بد کند. مثلا در مثالی که چند روز پیش اتفاق افتاد:
خوب عزیزم فکر می کنم هنوز با خودت به توافق نرسیدی. یعنی هنوز خودتو قبول نکردی. قسمت های سایه و منفی خودتو کنار مثبت ها نپذیرفتی. یه جورایی هنوز خودتو کاملا دوست نداری که بی رحمانه نقد می کنی. به نظرم بهتره به جای کودک درون و والد بیای روی قسمت تاریک و سایه خودت کار کنی اول. واسه من این بهتر جواب می ده. یکپارچه تره. والد و کودک درون حالت دیالوگ دو نفره می شه و نفس ادمو می گیره!
داشتیم در مورد موضوعی با دو تا از دوستهایم بحث میکردم. بعد من یک نظری دادم که یکی از بچه ها مخالفت کرد. مخالفتش به حق بود. من هم قبول کردم اما حس بدی پیدا کردم. به خودم گفتم درسته من نظرم خیلی دقیق نبود ولی عیبی نداره چون من که متخصص نیستم. خلاصه دم والدو رو قیچی کردیم رفت پی کارش

بعد باز دوباره در مورد یک موقعیت حکمی دادم که خیلی محکم و قطعی بود. این بار حس کردم که دوست دیگرم کمی توجهش به نظرات من در این بحث کم شد. این بار حس بدم خیلی بیشتر بود و خلاصه گفتگوی درونی ام آغاز شد. شروع کردم به مقایسه خودم اون دوستم که نظراتش معقولتراز من بود. کلی چیزهای دوست نداشتنی در خودم حس کردم. نهایتا به یک حس بد منجر شد : دوست صاحب نظرترم خوب نبود و مرا دوست نداشت. دوست دیگرم هم خوب نبود چون اعتمادش به من کم شده بود. من هم خوب نبودم چون باعث و بانی همه این احساسها خودم بودم. چون زود قضاوت میکنم. چون گاهی فکر نمیکنم و حرف میزنم و ...
ببین توی اون تاپیک جراتمندی نوشته بود جراتمندی یعنی که جرات کنیم تصمیم بگیریم. جرات کنیم اشتباه کنیم و حتی جرات داشته باشیم که پای عواقب اشتباهاتمون واستیم و مسوولیتشو بپذیریم. تو که فقط یه نظری دادی . تو جرات کردی نظرتو گفتی و حالا باید جرات کنی و اشتباهاتو بپذیری. ادم تا اشتباه نکنه که نمی تونه پیشرفتی کنه. تازه تو الان داری تمرین می کنی چیزایی که خوندی. طول می کشه تا توی استفاده از چیزایی که خوندی خبره بشی. اینکه نظرات یه نفر معقولتر باشه خیلی هم خوبه. چه خوبه ادم همنشینی داشته باشه که بتونه ازش یه چیزی یاد بگیره.
2. گاهی در جمع که هستم ناگهان سرعت فکر کردنم تند میشود. سرعت احساساتم هم تند میشود و بیشتر از ظرفیتم احساس خرج میکنم. بعد خیلی از کارهایم می افتد توی یک الگوی شرطی شده. این را بعدا که موقعیت تمام میشود و خودم رانگاه میکنم می فهمم. این هم منشأ یک سری احساسهای بد میشود که معمولا اتفاقی شبیه به اتفاقات بالا می افتد. چرا تند می شوم و به سرعت میروم؟ چگونه خودآگاهی ام را حفظ کنم و وارد الگوهای شرطی نشوم؟
دقیقا نفهمیدم سرعت فکر و الگوی شرطی رو. ولی ادم بیکار بمونه و مخصوصا توی یه مهمونی که انقدر خسته کننده است که باید چرت بزنه اگه خوابش نیاد خوب گلم مغزش مثه ساعت کار می کنه! حالا تو هر سمتی. اگه توی این شرایط بودی می تونی از تمرین های خیلی معمولی مدیتیشن استفاده کنی که حواست رو بتونی کنترل کنی. مثلا اینکه زبان رو سعی کنی ببری بالا و به عقب دهان (نه بالای دهان) برسونی. یه تمرینای این مدلی جسمی. یا اینکه تمرکز کنی روی میوه پوست کندن و خوردن و این چیزا. فکرتو کنترل کنی. الگوی شرطی رو نمی فهمم منظورت چیه.
3. یک نمونه دیگر که به احساس من خوب نیستم شما ها همه تان بد هستید (یعنی رحم و مروت یُخ

) منجر شد: خانه دوستم بودیم. شوهرش چیزی گفت که من ناراحت شدم. ناراحتیم را نشان دادم و از مدل نشان دادنم خیلی راضی بودم. خیلی زیبا و تمیز و محترمانه بود.
ب
بین گلم. نمی دونم اون چی گفته که ناراحت شدی. ما اول باید روی خودمون کار کنیم که ناراحت نشیم به سرعت. یعنی اسیب پذیر نباشیم. بعدش اون جراتمندی که خوندیم مال این نیست که کسی رو تحت تاثیر خودمون قرار بدیم. مال اینه که از حریم خودمون دفاع کنیم اما یه جوری که به حریم دیگران هم لطمه نزنیم. یعنی محترمانه پیام بدیم که کار شما منو ناراحت کرد و دیگه اجازه نمی دم ناراحتم کنین. اما اینکه اون طرف چی فکر کرد و چی احساس کرد به ما ربط نداره. خودمون به خودمون ربط داریم. یعنی هدف مخاطب نیست. هدف خود ما هستیم. اصلا اثر گذاری روی مخاطب اهمیتی نداره.
بعد از این عکس العمل زیبا و سکوتی که در جمع برقرار شد و همه فمیدند که من ناراحت شدم و خلاصه اون آدم هم متوجه اشتباهش شد و گفت ناراحت شدید؟ من برگشتم گفتم بله ناراحت شدم و فهمیدم که شما هم از ناراحتی من ناراحت شدید (بعدش هم خندیدم یعنی ماجرا تمام شد در حالی که دلم میخواست اثر رفتارم در فرد بماند. نمیدانم چرا این کار را کردم).
خوب فکر می کنم به روراستی با خودت نرسیدی در این موقعیت و این ناراحتت کرده. واسه اینه که ادم اگه بخواد راستگویانه رفتار کنه باید یه عواقبی رو هم بده واسش. مثلا من باید فکر کنم اگه الان راست بگم و احساسمو بیان کنم چی می شه اگه دروغ بگم و بخندم چی می شه. بعدش انتخاب کنم. در این مورد جراتمندانه رفتار نکردی. منفعلانه بوده. واسه همینه که ناراحتی. اما داری تمرین می کنی و خیلی خوبه. باید چند بار اشتباه کنی دیگه.
این جمله دومم که بولدش کردم شروع حال بدم بود. هر چقدر این جمله را بررسی میکنم نمیدانم حس خوابیده پشت آن چیست که مرا ناراحت می کند (یک چیزهایی فهمیدم اما نه آن طور که دیگر احساس آرامش کنم). انگار یک ابراز وجود قشنگ کردم اما بعدش با حرفی که زدم ابراز وجودم را ضایع کردم. یک جور حس نادیده گرفتن خودم توی این جمله هست. چرا این حس بد را داشتم؟ آزرده شدن کودک درونم از اینجا شروع شد. من دیگر بعدش انگار وارد یک فاز رفتار شرطی شدم. احساساتم را تا آخر مهمانی نادیده گرفتم و خودآگاهی ام نسبت به احساساتم خیلی کم شد.یعنی می فهمیدم که این احساس را دارم اما کار مناسب با آن را انجام نمیدادم. محبت و انرژی دادن و ...
به ابراز وجود احتیاج نداری. به اینکه دیده بشی احتیاج نداری. نه در مدیتیشنی که خوندی و نه در رفتار جراتمندانه. اگه داری یعنی باید روی اون سایت مدیتیشن کار کنی. روی قسمت سایه و تاریک خودت و روی قبول کردن خودت و دوست داشتن خودت. روی اینکه هرکدوم از ما یه کل هستیم که این کل شامل صفات مختلف میشه که هر کدوم از این صفات در موقعیت های مختلف می تونن خوب یا بد معنی پیدا کنه. من فکر می کنم برای من که همیشه ی عمرم خودمو نقد کردم استفاده از والد و کودک درون برای شروع خوب نیست. چون باز هم همون شکل دیالوگ دو طرفه ی انتقادگر رو که همیشه داشتم رو تکرار می کنم اما به اسم والد و کودک. من که ذهنم به ثبات و یکپارچگی نرسیده هنوز ترجیح می دم از یه روشی که یکپارچگی داشته باشه استفاده کنم تا ذهنم بتونه اونو یه کل در نظر بگیره نه دو تا در مقابل هم. شاید برای تو هم همینطور باشه.
را بیشتر از آنچه که ظرفیتم بود خرج میکردم. خیلی جاها دلم نمیخواست حرفی را بزنم ولی برخلاف میلم زدم. دلم نمیخواست انرژی بدهم ولی دادم. کودک درونم را خیلی نادیده گرفتم

. بعد انگار هی تندش کردم هی حرف زدم که حس بدم را بپوشانم و نهایتا به یک تجربه بد منجر شد. کودک درونم خیلی آزرده شد. این طور مواقع از خوابی که می بینم می فهمم که کودک درونم خیلی ناراحت است و اذیت شده است.
اینجا منفعلانه رفتار کردی. مثلا شاید به خاطر یه اشتباه که با خونده هات فرق داشته خودتو ول کردی تا اخر مهمونی و هی انفعالی پشت انفعالی رفتار کردی! یه رفتار انفعالی از 5 تاش خیلی بهتره. ضمن اینکه تو از من خیلی جلوتری عزیزم. داری خونده هاتو در عمل تمرین می کنی. طبیعیه چند باری اشتباه کنی.
علاقه مندی ها (Bookmarks)