سلام اتفاق بدي كه واسم افتاد دوستان بچم سقط شد الان 11 روز ميشه من خونه پدرم هستم حالم خيلي بده فقط گريه ميكنم شوهرم ناراحته ولي مقصره يه جورايي ديگه نميخوام برگردم همه همينطوري مهتو مبهوت موندن يك شب آشپزخونه رو شستم شوهرم اومد خونه شامو اوردم بخوريمبهونه خيار شور و ترشي و كوفت و زهره مار گرفت يه بار رفت گفت چرا انقد ليزه داد و بيداد الان چه وقته آشپز خونه شستنه ديگه هر چي خواست خودم رفتم بيارم نميدونم چي شد فقط رفتم تو هوا اومدم پايين شب حالم خوب بود صبح دل دردخيلي شديد خونريزي خيلي زياد و همه چي تموم انگار دختر نوجوونمو ازم گرفتن مياد بهم سر ميزنه رنگ صورتش مثل گچه چشماش پف كرده گريه كرده اصلا دوست ندارم ببينمش انگار قاتل خودمو بچمو ميبينم دائم اون لحظه افتادنم مياد جلو چشمام خيلي تكون خوردم به غير از ضربه اي كه با باسن افتادم بهم وارد شد انگار بند دلم پاره شد فقط گريه ميكنم مامان و بابام همينطوري موندن نه دلشون مياد بگن برو نه دلشون مياد زندگيم اينطوري باشه خيلي حالم بده پسرم هم نديدم پيش مادر شوهرمه مياد سر ميزنه ميارتش و ميبزتش شوهرم نميدونه چي كار كنه چي بگه فقط هر وقت مياد ميگه خوب نشدي برگردي ميگم نه نميخوام برگردم پاميشه ميره دلم از دنيا سير شده حتي ديگه علاقه اي به پسرم ندارم دوست دارم تنها باشم نه شوهرم نه پسرم دوباره بشم دختر خونه بابام خيلي خستم هيچ انرژي ندارم حالم خوب نيست وقتي دختر بودم مشكلي به اسم پانيك داشتم بعد ازدواجم خيلي كم رنگ شد ديگه مدتها بود انگار نبود دوباره به شدت شروع شده حمله عصبي كه فقط احساس مرگ و ترس مردن و همراه استرس شديد بهم دست ميده مخصوصا شب ها شوهرم ميدونه شب ها مياد سر ميزنه بغلم ميكنه ميگه دوباره فقط خودتو اذيت ميكني ارزششو نداره بازم فرصت هست!!!!!!!!!!! اين حرفش خيلي برام عجيبه ولي مقصر شروع دوباره مشكلم و زجري كه بايد بكشم تا دوباره روحيمو پيدا كنم پانيك از زندگي نندازدم وحشت تو دلم ميندازه ديگه حس خوبي به شوهرم ندارم دوسش ندارم با حضورش احساس ارامش نميكنم دلم نميخواد ببينمش نميدونين اين بيماري چه بلايي سر آدم مياره








علاقه مندی ها (Bookmarks)