از خوندن تاپیکتون خیلی ناراحت شدم.یه جورایی حستونو درک میکنم.میدونید منم یه نفرو دوس داشتم اونم خیلی منو دوست داشت ولی من به این نتیجه رسیده بودم که ازدواجمون منطقی نیست و میخواستم جدا شم ولی نمیدونستم چه جوری بهش بگم.هم دوسش داشتم و هم مدونستم جدایی داغونش میکنه.رابطه مون ادامه داشت و من نمیخواسام خودم تمومش کنم .دوست داشتم اونم به این نتیجه برسه که جدایی به نفعمونه.همین جورم شد ولی نمیدونم چی شد که دوباره قرار ازدواج گذاشتیم ولی من احساسی که چند وقت بود تو دلم بود رو بهش گفتم ، این که دیگه اندازه ی قبل دوسش ندارم.خیلی دلش شکست.بی هیچ حرفی یهو خطشو عوض کرد و الان چند روزه که ازش بی خبرم.ایمیلامو هم جواب نمیده.خیلی سخته.هم دوسش دارم هم اینکه فکر میکنم ازدواجمون درست نیست.هم اینکه از اینکه عذابش دادم داغونم.حقش این نبود.بد کردم
ببخشید که این حرفارو اینجا زدم.دلم پر بود.از یه طرف هم احساس شما رو درک میکنم(تقریبا) هم احساس دوستتون رو.
واقعا دوستیهای قبل از ازدواج چقدر اشتباهه
نیمدونم چرا.ولی دوست دارم شما خیلی زود بفهمید که دوسش دارید و میخواید باهاش ازدواج کنید و همیشه کنارتون باشه.ایشالا هرچی خیر و صلاح هردوتونه پیش بیاد
موفق باشید







علاقه مندی ها (Bookmarks)