آفتاب همدرد عزيز...قبل از هر چيز مادر شدنتو بهت تبريك ميگم،اميدوارم بهترين لحظات دنيا رو در كنار فرزندت و همسرت تجربه كني.وقدر اين نعمت خداداديو خوب بدوني كه كم چيزي نيست...
درك ميكنم كه به خاطر تماس نگرفتن مادر همسرت حس بدي داري...مسلمه كه اتفاق بزرگي در زندگي شما در حال رخ دادنه،يه اتفاق شاد و فرخنده كه در آدم انتظار توجه و تبريك رو حداقل از نزديكان ايجاد ميكنه.
چيزي هم كه ميخام بگم فقط مربوط به الان و رفتار الان مادر همسرت و واكنش الان شما نيست.بلكه رويكرد كليه كه بايد از اين به بعد در پيش بگيري...ببين گلم،شما الان خانواده ي خودتو داري،همسر خودت،فرزند خودت ،زندگي خودت و همه ي اينها به مفهومه اينه كه شادي و خوشبختي شما در گرو شادي اين افراده(البته وقتي كه رو ح آدم بزرگ و بزرگتر ميشه فقط به خاطر نعمت عظيم بودن هم حالا به هر نحو وشكلي ميتونه شاد وخوشبخت باشه،اما ما كار به بحث فلسفيش نداريم ما از واقعيتها ميگيم).مادر همسرت،پدر همسرت، خواهر همسرت ،حتي مادر خودت و غيره به ترتيب در درجه هاي بعدي اهميت(نه اهميت به ذات بلكه اهميت از نظر نقش در زندگي شما) قرار ميگيرن.و آدم بالغ و عاقل هيچ وقت به خاطر مسائلي كه از جانب افراد درجه دوم و سوم زندگيش(بازم ميگم درجه دوم نه از نظر قدر و ارزش بلكه از نظر نقش در زندگي شما) رخ ميده اشخاص اول زندگيشو ناراحت نميكنه و از همه مهمتر شادي و آرامش زندگيشو بهم نميزنه!
درسته كه در اين طور شرايطي انتظار تبريك داشتن دور از واقعيت نيست،اما اگر اين انتظار برآورده نشد،آيا عقلانيه كه به خاطر چيزي به اين بي اهميتي در روال زندگيمون خلل ايجاد كنيم و خودمونو ناراحت كنيم؟
روزگاري منم مثله شما بودم،از رفتارهاي خانواده ي همسرم خيلي ناراحت ميشدم،اما رفته رفته ديدم كه اين ناراحتي ها نه تنها سودي به حالم نداره بلكه چندين و چند ضرر هم داره:
1.با ايجاد شرايط گله گذاري به همسرم اونم ناراحت ميكنه.
2.تغييري در رفتار خانواده ي همسرم ايجاد نميكنه اما ممكنه منو نسبت به اونا سرد كنه يا حال منو خراب كنه.
3.صميمت خانواده ي كوچولويي رو كه شامل من و همسرم ميشه(و در مورد شما +يه ني ني خوشگل) از بين ميبره.
و رويه اي كه در پيش گرفتم اين بود:انتظاراتمو نه بالاجبار بلكه از روي عقلانيت و به خاطر آرامش زندگي خودم از خانواده ي همسرم كم و كمتر كردم يه جورايي كه الان تقريبا ميتونم بگم به اون حدي كه مسالي از اين قبيل ديگه حتي توي ذهنمم نقش نميبنده،چه برسه كه بخام راجع بهشون فكر كنم يا به همسرم بگم يا اون به من بگه.
حالا اين همه داستان گفتم كه چي؟كه برسم به اون سوال بالاي شما:كه نحوه ي برخورد شما با همسرتون و توجيهات غير منطقيش بايد چي باشه؟و به نظر من بهترين جواب اينه:اين موضوع كم اهميت تر از اونيه كه حتي بخاي به همسرت انتقالش بدي،و حتي تر اين كه خودتم بخاي لحظه اي بهش فكر كني،به جمله ي خودت نگاه كن:توجيهات غير منطقي...پس معلومه كه در موردش با همسرت بحث ميكني،و اونو هم حساس كردي به اين موضوع ،و براش دنبال جوابي.جواب براي سوالي كه اساسا بي اهميته و در زندگيت هيچ نقشي نداره!
اميدوارم لب مطلب رو گرفته باشي،اگر هم همسرت در موردش پرسيد سعي كن كه بهش انتقال بدي كه از نظرت تماس گرفتن يا نگرفتن مادر ايشون در احساس خوشي كه بايد از بچه دار شدن و سعادتي كه در زندگي با همسرت داري نقشي نداره،و شما هم حساسيتي به اين موضوع نداري و حس بدي هم نسبت به مادر همسرت نداري.ميدونم يه كم سخته و شايدم پيچيده،اما اگر حساسيت خودتو في الواقع و از درون نسبت به خانواده ي همسرت(اونم فقط به خاطر آرامشي كه خودت سزاوارشي نه به خاطر اين كه حق با اوناست يا نيست) كم كني،همسرت هم ترسي از تماس گرفتن يا نگرفتن مادرش نداره(چون سوالاتش به خوبي نشون دهنده ي حس ترسيه كه داره ميترسه كه شما ناراحت شي،ميدونه كه حق با شماست،و به خاطر همين دست به توجيه ميزنه يا حتي تقصير رو گردن شما ميندازه تا در درون خودشو تبرئه كنه) و اصلا اين سوالا براش پيش نمياد و اساسا توي زندگيت هم چين بحثهايي پيش نمياد!
پ.ن:اين جوري وقتي خانواده ي همسرت كاري هم برات بكنن با روي باز پذيراش خواهي بود و هر وقتم كه هيچ كاري نكنن كوچكترين دغدغه اي برات ايجاد نميكنه.
راستي مامان خانمي...حواست به افسردگي سه ماه ي اول بارداري باشه و روحيتو براي مقابله باهاش آماده نگه دار.
موفق باشي








علاقه مندی ها (Bookmarks)