سلام!
همسر برادر من هم تقریبا همین مشکل شما رو داشت... اونم شاکی بود و حس میکرد که مادر من اونو دوست نداره...
به عنوان یه بی طرف (چون واقعا از وارد شدن به همیچین حرف و حدیث هایی فراری هستم) و یه دوست جوابم بهش این بود:
".... (اسم همسر برادم) جان این تویی که وارد خانواده ما شدی... نه مادر من پس اونی که باید سعی در فهم احساسات خانواده جدیدی که واردش شده بکنه تویی نه مادر من"
واقعیت امر این بود که مادر من هم از صمیم قلب عروسش رو دوست داشت... ولی جنس محبتش با اونی که همسر برادرم تو تخیلش ساخته بود متفاوت بود...
عزیزم ازت چیزی کم نمیشه اگه تو به مادر همسرت زنگ بزنی... اگه تو برای محبت کردن پیشی بگیری... اگه تو کادو بگیری براش... اگه این اطمینان رو در وجودش ایجاد کنی که واقعا مثل مادرت دوستش داری.
محبت مثل آب راهش رو به هر دلی باز میکنه.
شنیدستم که هر کوکب جهانیست
جـداگـانـه زمـیـن و آسمانیست
زمـــــین در جـو این افلاک مـــــــــینا
چو خشخاشی بود بر روی دریا
تو خود بنگر کزیـن خشخاش چندی
سـزد تـا بـر غـرور خـود بـخندی
حالا عزیزم تو خودت نگاه کن که این ذهن خوانی ها، این دلگیر شدن ها و بعضا خدای نکرده رنجاندن دیگران، این دغدغه ها از جنس اینکه کی بمن زنگ میزنه و کی نمیزنه و... کجای این هستی پهناور قرار میگیره و از اون مهمتر چقدر برای رشد و تعالی انسانی که اشرف مخلوقاته ضرر داره...
تصمیم با توست... یا یکبار برای همیشه از این بازی بیهوده خودت رو کنار بکش... یا برای همیشه در این دور تسلسل باقی بمون
![]()
[/code]









علاقه مندی ها (Bookmarks)