سلام دوستای عزیرم... خیلی از همتون ممنونم که راهنمائیم کردید... تمنا جون من همه این کارایی رو که شما میگید رو قبلا انجام دادم، نتیجه نداد. (توخیلی از مهمونی ها التماسش کردم، گریه کردم ، ولی نذاشت برم... نذاشت با دوستام وکسایی که دوسشون داشتم رفت وآمد داشته باشم،فقط یه پدر و مادر و یه خواهر وبرادر مونده برام، که اونام چند وقت یه بار ازشون بهونه میگیره: که چرا داداشت این کارو کرد،چرا مامانت این طوری گفت... بیچارهها میترسن که چطور رفتار کنن که به آقا بر نخوره،منم همیشه از رفت وآمدام ترس دارم که چیزی نشه که به شوهرم بر بخوره...)تازه الان جوری شده که بد عادت شده و توقع داره همیشه تو دعواهها وناراحتیا من برم جلو و کوتاه بیام،ولی آخه تا کی؟ من الان تحمل دارم و میتونم، در آینده فکر نمیکنم که توان این رو داشته باشم که شوهرم مثل بچه ها هی قهر کنه و من هم منت بکشم...واسه همین از دیشب حرف نازنین جون رو گوش کردم و اصلا مظلوم نمائی نکردم،اومد دنبالم،فقط سلام دادم که بدونه قهر نیستم. خونه شام درست کردم نیومد با من بخوره،1 ساعت بعد تنهائی خورد... شب برای اولین بار جای خوابش رو از من جدا کرد. و صبح هم منو صدا نکرد و تنها رفت سر کار... منم خودم اومدم،حتما میخواد ثابت کنه که بهش محتاجم!!!به خواهرمم گفتم تولد بندازه هفته آینده ،تاشاید من تواین 1 هفته بتونم رفتار اشتباهم رو درست کنم.در جواب پیدا جان هم بگم: من هیچ وقت این حقایق رو به رخ همسرم نکشیدم،(شاید فقط 1 یا 2 بار تو دعوا ، که البته اون حرفای بدتری میزنه)من خیلی همسرم رو دوست دارم وهمیشه محبتم رونشون دادم.اون مطمئنه که من دوسش دارم، ولی میخوام بهش بفهمونم که اگه بخواد این طوری ادامه بده ،منم بهش بی مهر میشم. البته اونم خیلی بهم محبت میکنه،تا خوبه از خوبی همتا نداره،ولی وقتی هم که سر دنده لج وقهر می افته لنگه نداره...یا 0 هست یا 100 ، حد وسط نداره... میدونم انقدر مغروره که امروزم زنگ بم نمیزنه. دلم از دست این کاراش شکسته،دیگه کاملا خستم کرده... میخوام این عاداتی که خودم باعثش شدم رو، از سرش بندازم. می خوام بفهمه منم غرور وشخصییت برا خودم دارم،منم گنجایشم حدی داره. من دعوا باش ندارم دیگه، ولی میخوام بدونم تا کجا میخواد ادامه بده؟؟؟ لطفا بازم راهنمائیم میکنید؟







تازه الان جوری شده که بد عادت شده و توقع داره همیشه تو دعواهها وناراحتیا من برم جلو و کوتاه بیام،ولی آخه تا کی؟ من الان تحمل دارم و میتونم، در آینده فکر نمیکنم که توان این رو داشته باشم که شوهرم مثل بچه ها هی قهر کنه و من هم منت بکشم...واسه همین از دیشب حرف نازنین جون رو گوش کردم و اصلا مظلوم نمائی نکردم،اومد دنبالم،فقط سلام دادم که بدونه قهر نیستم. خونه شام درست کردم نیومد با من بخوره،1 ساعت بعد تنهائی خورد... شب برای اولین بار جای خوابش رو از من جدا کرد. و صبح هم منو صدا نکرد و تنها رفت سر کار... منم خودم اومدم،حتما میخواد ثابت کنه که بهش محتاجم!!!به خواهرمم گفتم تولد بندازه هفته آینده ،تاشاید من تواین 1 هفته بتونم رفتار اشتباهم رو درست کنم.در جواب پیدا جان هم بگم: من هیچ وقت این حقایق رو به رخ همسرم نکشیدم،(شاید فقط 1 یا 2 بار تو دعوا ، که البته اون حرفای بدتری میزنه)من خیلی همسرم رو دوست دارم وهمیشه محبتم رونشون دادم.اون مطمئنه که من دوسش دارم، ولی میخوام بهش بفهمونم که اگه بخواد این طوری ادامه بده ،منم بهش بی مهر میشم. البته اونم خیلی بهم محبت میکنه،تا خوبه از خوبی همتا نداره،ولی وقتی هم که سر دنده لج وقهر می افته لنگه نداره...یا 0 هست یا 100 ، حد وسط نداره... میدونم انقدر مغروره که امروزم زنگ بم نمیزنه. دلم از دست این کاراش شکسته،دیگه کاملا خستم کرده... میخوام این عاداتی که خودم باعثش شدم رو، از سرش بندازم. می خوام بفهمه منم غرور وشخصییت برا خودم دارم،منم گنجایشم حدی داره. من دعوا باش ندارم دیگه، ولی میخوام بدونم تا کجا میخواد ادامه بده؟؟؟ لطفا بازم راهنمائیم میکنید؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)