سلام
یکی از دلایلی که میخواستم عضو همدردی بشم همین مشکل نازنین عزیز بود.
با این تفاوت که ایشون مدتیه اینجوری شده و من همیشه این مشکل رو دارم.
مثلا صبح ها سختمه از جام بلند شم و برم سر کلاس .... واقعا خودم رو کشون کشون میرسونم به کلاس.
یا وقتی از سر کلاس میام خونه (حداکثر کلاسم چهار یا پنج ساعت طول میکشه) انقدر خسته ام که با یک روز خوابیدن هم مشکلم حل نمیشه و باید دو روز کامل استراحت کنم.
گرفتن آخرین مدرک تحصیلیم چندین ساله طول کشیده و الان که چند واحد بیشتر نمونده واقعا بریدم و نمیکشم. برای نوشتن پایان نامم همت نمیکنم
حافظ ق/رآنم اما به تثبیت محفوظاتم نمیرسم اصلا.
ورزش از نون شب برام واجت تره چون کمر درد دارم اما حوصله ی کلاس ورزش رفتن ندارم.
صبح هایی که کلاس ندارم بدون هیچ برنامه ای زندگیم میگذره با پسرم ساعت 12 صبحانه میخوریم حتی نهار و شام هم به زور میتونم درست کنم شایدم درست نکنم بس که بی حوصله و خسته ام .
با دوست و فامیلی که بدونم برم خونشون باید یه روزی ازشون پذیرایی کنم حوصله ی رفت و آمد ندارم.
از دو هفته قبل باید بدونم مهمون دارم وگرنه توانایی و خوصله و آمادگی پذیرایی ندارم.
برای رفتن به منزل خانواده همسرم باید از یک هفته قبل تصمیم بگیرم و آمادگی پبدا کنم وگرنه نمیتونم....
به هیچ کس جز مادرم تلفن نمیزنم با وجودی که دوستان و فامیل های زیادی دارم.
کارم رو دوست دارم اما انجام دادنش برام ملال آوره.
همه ی اینها در شرایطیه که دیگران به هیچ وجه چنین فکری در موردم نمیکنن و فکر میکنن آدم فعال وپایه ی هر کاری و کدبانو و با انگیزه و خوشبختی هستم.
تا حالا هزار بار برای خودم برنامه ریختم اصلا استاد برنامه ریزی شدم اما دریغ از اجرا کردنش ....
کلا به من میگت حسن کچل !!!!!
این جدول رو برای خودم درست کردم. اما امیدی به انجامش ندارم...
تو رو خدا کمکم کنید حداقل درسم رو تموم کنم![]()













علاقه مندی ها (Bookmarks)