دوستان عزیزم ممنونم از راهنمایی هاتون
[quote]='گل بیرنگ' pid='201433' dateline='1333573709']گل بیرنگ نمی دونم باید چی کار کنم ،اصلا دلم نمیخواد این اتفاق بیفته ولی هرچی فکرمی کنم که چه پروسه ای را باید در پیش بگیرم و کجای کارم ،پشیمون می شم از ادامه راه....اگه این کارو کنی تا اخر عمر خودت رو سرزنش میکنینوشته اصلی توسط نازنین 1
:(
گل بیرنگ مهربون ممنون از حرفات ،این جوری یکم عذاب وجدانم کم شد ،خیلی کم شد،آخه من واقعااین مدت به معنای واقعی بدبختی کشیدم و خیلی چیزا برام پیش اومده خوب شاید این که بی انگیزه باشم طبیعی باشه....='گل بیرنگ' pid='201433' dateline='1333573709']
نازنین جان خلاصه کلام راینه که
ایا احساس افسردگی یا سردرگمی یا هر حس دیگه ای هم به دلیل موضوعات اخیر داری یا خیر و این مسائل رو برا خودت حل کردی؟ و یا اینکه فقط یه حس تنبلی نسبت به کارا داری که نتیجه مدت ها دور بودن از انجام کارها هست؟
اگه این حس منشا افسردگی داره که باید راه کارهایی برای رهایی از اون رو هم پیش بگیریم ولی اگه فقط یه حس تنبلی هست که روش برنامه ریزی جدی و شدید هست و تنظیم هدفهات و شروع که این مرحله خودش مهمترین مرحله هست.
موفق باشی![]()
ولی خوب اوایل همون تابستون راستش اوایل آشنایی من و استادم بود و اون خیلی من رو تشویق می کرد خیلی بهم انرژِی مثبت میداد و همیشه در مورد جلسه دفاعم صحبت می کرد که اون می اد و بهم افتخار می کنه...و این حرفا.جوری که من تو مدت خیلی کمی تونستم پروپزالم رو مصوب کنم و کلی انگیزه داشتم ....در مورد نقاشی هم همین جور بود ،کلا بلند پرواز بود ومیگفت تو باید نمایشگاه بزنی و حتی می گفت نه تو ایران ...مثلا سوئد و من ی روزی افتخار می کنم که تو شاگرد من بودی...کلا درهر زمینه ای می خواست موفق باشم و می گفت که می شم...گل بیرنگ اون می گفت به نظر من خانوم خونه باید خانومی کنه نه اینکه ظرف بشوره و غذا درست کنه و خونه تمیز کنه ،فقط باید به خودش برسه و به تفریحاتش و به ظاهرش ...می دونم حرفاش عملی نبود ولی اوایل من این حرفا رو خیلی دوست داشتم...مثلا می گفت من دوست دارم خانومم هر روز بره استخر و باشگاه ،برام این مهم تره تا اینکه هر روز برای من غذای خوشمزه بپزه...می گفت می خوام پیشرفت کنی همین الانم بهت افتخار می کنم ولی می خوام همیشه باعث افتخارم باشی.
برای این چیزها من خیلی سریع و فشرده دوره نقاشیم رو گذروندم و خیلی هم وقت گذاشتم طوری که با یک دوره تونستم تو نمایشگاه بچه هایی که 5 دوره کار کرده بودند شرکت کنم ودو تا ،تابلو بدم.کلا تصورم از زندگی با اون یک زندگی رویایی بود .
ی چیزی هم هست که خیلی اذیتم می کنه و اون یاد حرفای خوبشه...
خیلی خوش زبون بود و می تونست با زبون ادم رو خام کنه (البته فقط وقتی باهم خوب بودیم )به خاطر همین همیشه ازم تعریف و تمجید می کرد و چیزایی میگفت که باعث شعف من میشد،مثلا صبح ها زنگ می زد منو از خواب بیدار کنه من بیشتر وقت ها قبل از زنگ اون بیدار می شدم خودم ولی یک بار که خواب مونده بودم و با صدای خواب الود جوابش رو دادم،یعنی صدام به زور در می اومد...انقدر قربون صدقه ام رفت!!! می گفت هر روز ی چیز قشنگ و بی نظیر در تو پیدا می کنم ،امروز هم صدای خواب الودت بود ...بعد می گفت برای دیوونه کردن همین صدای خواب الود کافیه.....!!!
الان می دونم که زبون می ریخت ها!ولی اون موقع من مثل بمب شارژ می شدم و روزام خیلی قشنگ بودن.حالا دیگه این حرفارو نمی شنوم و خوب این روحیه مثبتی که ازش می گرفتم ...کمبود ش رو کاملا حس می کنم.
ولی بعدش که مشکلاتمون باهاش شروع شد خوب دیگه درگیر مشکلات بودم و تازه فهمیدم خانومی کردن یعنی چه!یعنی مثلا روی کمرت ی طرح تاتو پروانه داشته باشی.
یا یک بار باهاش رفتم تولد دوستم!یک دختری که دوست دوستم بود اومد برامون چایی اورد،در حد اینکه به 3 نفرچایی تعارف کنه و بره دوباره ،تو همون فاصله کوتاه برگشت به من گفت نازنین !هی بهت می گم انقدر هله هوله نخور!می شی مثل اون دختره ها!چاق میشی الان جات رو چشممه،اون موقع از رو چشمم می افتی رو سیبیلممنم موندم که مگه اون دختره چش بود!گفتم لاغر بود که!
گفت بله با گن،گن پوشیده بود!!!!!!بعدش که دوباره اومد دیدم اره واقعا گن پوشیده و مشخصه ولی باید خیلی دقت کنی!حالا اقایون دیگه اصلا نمی دونند که گن چی هست!ولی اون حتی از روی لباس کاملا پوشیده اون خانوم ، تو اون مدت کم متوجه این موضوع شده بود...پس میشه نتیجه گرفت که خیلی حیض بود.
اصلا من نمی دونم برای چی دارم این حرفارو الان می گم
کلا این هارو گفتم که بگم نه عزیزم من احساس افسردگی یعنی حسرت اون رو اصلا ندارم .
خوشحالم از اینکه تموم شد یعنی حاضر نیستم به اون فشار های قبلی برگردم.یعنی در کل بگم افسرده نیستم ولی سردرگم چرا...









منم موندم که مگه اون دختره چش بود!گفتم لاغر بود که!

علاقه مندی ها (Bookmarks)