ویدای گرامی از محبتت ممنونم.
دارم همین کار رو می کنم .حتی صبح برادرش زنگ زد و خیلی عصبانی بود و گفت اگه بلایی سرش بیاد مسولش شمایی اگه نمی خواستی باید از اول می گفتی نه الان که کار به اینجا رسید .منم گفتم شما انتظار داشتین با یکی دو تا بچه این اتفاق بیفته یا سر مهریه و هزار چیز دیگه هی همو تیکه پاره کنیم؟؟ گفت این براش از طلاق اولش سخت تر بود چون اونو اقلا خودش با میل و رغبت انجام داد .گفتم من هر کاری کردم بخاطر خودش بوده یه روز اینو می فهمین .خوب بود اگه ازتون سو استفاده می کردم؟ گفت شما الانم کم ضرر نزدین .منظورم مادی نیست چون نه شما نیازمندین نه ما ولی معنوی خیلی ضرر زدین همین الانش توی بیمارستانه داره جون میده شما جوابگوش هستین؟؟.خدا بهتون رحم کنه!شما که از اول دوستش نداشتین این بازیها چی بود .منم گفتم من دوستش دارم .همیشه هم دارم ولی این برای ازدواج کافی نیست.
گفتم من همچین نیتی نداشتم و اونم گفت ولی کردین و ما همه رو می سپاریم به خدا و خداحافظی کرد.
فکر کنم بهتره یه مدتی از این شهر دور باشم .اینجوری منم کم کم کارم میکشه به بیمارستان.دارم سعی می کنم فراموش کنم ولی موفق نمی شم روز به روزم دارم بدتر میشم.هیچکی این وسط منو درک نمی کنه .همه فقط به من می پرن .حتی خانواده خودمم بام سرسنگین شدن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)