
نوشته اصلی توسط
نگار91
...
حدود ده روز میشه که هیچگونه تماسی نداریم با هم، اما من تمام لحظات رو اشک ریختم و ناراحت بودم و درگیر بین عقل و احساس.
دوستانم تمام تلاششون اینه کاری کنن که ریعا فراموش کنم و دوباره به خودم بیام. اما برای من کنار اومدن با این واقعیت خیلی خیلی سخته.
گرفتاریهام زیاد شدن.
نمیتونم فراموشش کنم. اون همه محبت که میکرد و من اصلا باورم نمیشه که واقعی نبود. فراموش کردن برام سخته. مطمئن نیستم که باز هم برنگردم، میدونم که هربار که برگردم منو میپذیره. بیشتر از قبل احساس تنهایی و بی کسی میکنم. خاطرات آزارم میده،. اینکه کاری ازم ساخته نیست جز تحمل آزارم میده. اگرچه ازش جدا شدم اما به خودم امید میدم که شاید برگرده و اینبار به عنوان همسر کنارم بمونه.
از طرفی از اینکه کاری کردم که میدونم خوشایند خدا و خانوادم نبوده ناراحتم. همین احساس بارها باعث جدایی شد و من هر بار به این دلیل ترکش کردم.
و اما مهمترین مشکل من شکست تحصیلی منه. توی درسام شدیدا افت کردم و شدیدا احساس شکست میکنم. جزء نفرات برتر کلاس بودم وقتی که چندان درسخون نبودم، ولی حالا اوضاع درسیم شدیدا داغون شده طوری که احساس شکست فجیعی میکنم. احساس ضعف، ناتوانی، بی اراده بودن، بی عرضه بودن میکنم وقتی که میبینم تمام هم دوره ای های من تونستن درسشون رو تموم کنن، حتی کسانی که از من ضعیفتر بودن تموم کردن درسشون رو ولی من با سرشکستگی تمام وسط راه ایستادم. نه توانایی عقب کشیدن دارم و نه توانایی جلو رفتن.
هیچ انگیزه ای برای زندگیم ندارم. هیچ چیز برام جالب، لذت بخش و یا حتی دلچسب نیست. آرزوش شاد بودن و لبخند زدن به دلم مونده. شدیدا گوشه گیر و منزوی شدم. برای فرار از تنهایی و شکست تحصیلیم بیشتر به آقای... رو آردم ولی ایشون هم که...
نمیدونم برای مشکلاتم چکار کنم. کسی نیست تا بتونم راحت و بدون رودربایستی باهاش حرف بزنم. لطفا شما کمکم کنید. من واقعا از این ضع خسته شدم. منتظر راهنمایی دستان میمونم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)