فكر مي كني چرا يك دفعه اينقدر نظرش عوض شد؟
تشکرشده 2,035 در 738 پست
فكر مي كني چرا يك دفعه اينقدر نظرش عوض شد؟
ليلا موفق (دوشنبه 15 اسفند 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
نمیدونم لیلاجون.اگه میدونستم واسم راحت تر بود.
حرفای باباشونم که پشت تلفن به من میزدند راجع به بچه هم شنید، حتی گفت وای نمیدونستم بابامم به این چیزا فکرمیکنه و انقد مشتاقه!خیلی خجالت میکشیدی بابام این حرفا رو میزد عزیزم نه؟
اما چندروزقبل که داشتم یه قرصی رو میخوردم گفت راستی مینا بابت قضیه بچه دیگه نمیخواد چیز خاصی بخوری،کلا دور بچه دار شدنو خط بکش.گفتم چرا ؟چی شده یه دفه بی خیال شدی؟
گفت تا حالا خیلی احساساتی بودم اما الان منطقی شدم.بچه هزار نوع بدبختی و گرفتاری داره.
منم هیچی نگفتم .
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
تشکرشده 2,035 در 738 پست
مي خواد خودت به زبون خودت بگي بچه مي خواي تا بعدا هم پاي همه چيزش وايستي.
تشکرشده 1,673 در 522 پست
آره منم میدونم یعنی حدس میزنم، اما نمیدونم روش درست برخورد چیه؟ سکوت؟
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
تشکرشده 3,297 در 818 پست
آفتاب همدرد عزیز تو که هنوز کامل کامل آمادگی نداری پس صبر کن.
رایحه عشق (سه شنبه 16 اسفند 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
به هر حال شما هم بايد بخشي از مسئوليت بچه دار شدن را قبول كني. مطوئن باش اون هم در كنارت خواهد بود و كمكت خواهد كرد.
بهتره با هم بنشينيد و كامل در اين زمينه با هم حرف بزنين. تا استرس ها و دلواپسي هاي هر دوتون راجع به مسئوليت هاتون حل بشه و به آرامش برسين.
ليلا موفق (دوشنبه 15 اسفند 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
سلام دوست جونای خوبم.
باز هم دیشب باباشون پشت تلفن شروع کردند به گفتن همون حرفهای تکراریشون و همین طور شوهرم.اما این دفعه جای اینکه گیج شم و اعصابم به هم بریزه(واقعا جای تعجبه)به شوهرم گفتم نظر تو برای من از نظر پدرت مهمتره،باشه موافقم،کنسل کنسل،مرسی خیلی کارمو راحت کردی و اعصابمو آروم.اگه یه ذره موافق شده بودم به خاطر تو بود فقط!
نمیدونم کار بدی کردم یا نه اما احساس خوبی دارم و خیلی خوشحالم حداقل چند وقتی راحت شدم.
خودمم دعوا کردم که اصلا به علت اینکه چرا تغییر نظر داده فکر نکنم و واسم مهم نباشه،تغییر نظر داده که داده من نباید خیلی راحت به هم بریزم.
میخوام نهایت سعیمو بکنم که اجازه ندم با هر چیزی و هر حرفی قاطی کنم.اینو دوستم دیروز بهم گفت که مینا همه آدما خیلی راحت میتونن تو رو اذیت کنن.چرا مینا؟
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (سه شنبه 16 اسفند 90)
تشکرشده 977 در 191 پست
سلام عزیزم...میشه بگی از ازدواجت چندسال میگذره؟؟؟؟؟؟
پریماه (دوشنبه 11 اردیبهشت 91)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
اصلا فکرشم نمیکردم وقتی واقعا توش قرار بگیرم انقدر کم بیارم
دوستای خوبم بازم باید تمام پستاتونو از اول بخونم
خیلی حالم بده ،انگاری یه کوه غم دارم
حتی سر کارمم بی اختیار اشکم میریزه!
میترسم
خجالت میکشم.
من نرمال نیستم خودم میدونم
![]()
تشکرشده 1,958 در 415 پست
چي شده آفتاب همدرد عزيز ؟ اتفاقي افتاده ؟ از چي خجالت مي كشي ؟
saboktakin (دوشنبه 11 اردیبهشت 91)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)