داملا جان سلامنوشته اصلی توسط داملا
از اينكه اومدي ممنونم
اول بگم اين مشكلي هستش كه خيلي داره منو ازار ميده و تا حدي كنترلم روي زندگي شخصيم كم شده.پس عاجرانه از دوستان و كارشناسان خواهش ميكنم با راهنمايي كردن به من كمك كنند تا از تاپيكم نتيجه بگيرم .بازهم ممنون
اما در مورد اينكه با مادرم صحبت كنم...
صحبت كردم اتفاقا...با بابا كه اصلا نميشه حرف زد چون سريع داد و بيداد ميكنه و متهم ميكنه منو به بي محبتي و اينكه همش دور شوهرمو ميگيرم
صحبت با مادرم هم به جايي نرسيد چون همش ميگه بچه هاي مردم اينجور بچه هاي مردم اونجور
من از ساعت 7 تا 4 بعداظهر سر كارم ..
از 4.30 تا 7 شب باشگاه هستم (تقريبا يك روز در ميون يا هرروز)
پس عملا مابقي وقتم رو بايد اختصاص بدهم به نظافت خونه و كارهاي خونه و رسيدگي به وظايف همسري( البته در مواردي كه همسرم ماموريت نباشه)
اينها توقع دارن من هرشب اونجا باشم يا اگه روزها جمعه بگم من كار خونه دارم ميگن تو خونه ات كه كاري نداره اصلا نيستيد كه خونه بهم بريزه ظهر پاشيد بياييد اينجا!!!
حالا بيا و توضح بده بابا ما عشقمون همينه كه يك روز جمعه با هم ناهار درست كنيم و بخوريم
وضعيتم خيلي بغرنج شده داملا جان
خودمم موندم چكار كنم
الان واسه عيد من و همسرم دوست داشتيم 2 تايي بريم سفر
(خدايي دوتايي رفتن خيلي بهمون خوش ميگذره )
خانوادم تا فهميدن ما با اونها نيستيم اول مامانم گفت پس منم نميرم سفر بعدشم بابام گفت خوب هرجا شما بريد ما هم ميايم ما بدون شما كه بهمون خوش نميگذره
بيخيال سفر 2 تايي شديم و مجبوريم با اونها + يك عالمه آدم ديگه كه هميشه اويزون ما هستن تو سفر بريم و مطمئن هستم مثل هر سال به دهن من زهر ميشه چون اخلاق شوهرمو ميدونم ...تحمل جمع رو بيشتر از 3 روز نداره











علاقه مندی ها (Bookmarks)