سالهاست دارم به خودم امید میدم که مثل احمد باز هم پیدا میشه و من میتونم دوباره عاشق بشم و حتما کسی توی این دنیای بزرگ خدا هست که به دلم بشینه و در کنارش احساس شادی و ارامش و پیشرفت کنم.
اما چرا انگار همچین کسی نیست برام؟؟ میدونم ازدواج راه حل مشکل من نیست اما هرکی رو میبینم و باهاش برخورد دارم مثل احمد به نظرم نیستن.
واقعا نمیدونم کسی پیدا میشه که هم اهل کار باشه و مستقل و روی پای خودش هم اهل ورزش هم اهل مطالعه هم باهوش و شاد و فعال و با دل صاف و ...؟؟
همون حرفهای محبت آمیزی که از احمد میشنیدم از چندتا خواستگارهای دیگه هم شنیدم ولی دیگه شنیدنش برام قشنگ نیست. حس خفگی میکنم.دلم میخواد وقتی این حرفا رو میزنن فرار کنم. کلافه میشم.
حس میکنم توی یه غربت همیشگی رها شدم. دلم بدجور گرفته....
چیکار کنم این ناامیدی ها دیگه سراغم نیاد؟؟ این دردها کی تموم میشه؟؟
از امروز باز توی خونه تنهام. نمیدونم این تنهایی باعث میشه باز برگردم به دردهای قبل یا سفری که رفتیم باز متلاطمم کرده؟؟
این غم سنگین روی دلم نمیدونم چرا بعد از سالها سبک نمیشه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)