چنددقیقه پیش باهاش حرف زدم. خیلی راحت قبول کرده بود که دیگه ادامه ندیم و گفت که اصلا هم ناراحت نشده چونکه حرفم منطقیه اما اون چونکه نمی تونه به خواستهم در حال حاضر عمل کنه مجبوره ازم بخواد صبر کنم تا یه سال دیگه. گفت قول میده اگه شرایطش جور شد بیاد خواستگاری ولی از من نمیخواد که منتظرش بمونم و اگه کسی دیگه رو قبول کنم ناراحت میشه اما حاضره بپذیره چونکه از قول خودش:"وقتی تو کسی دیگه رو قبول کردی لابد بهتر از من بوده و بیشتر دوسش داشتی منم خوشخبتی تو برام مهمه و سعی میکنم آروم باشم"
گفت که دیگه کاری بهم نداره تا راحت باشم و حرف یک سال دیگه رو هم یک سال دیگه میزنیم.
وقتی بهش گفتم دوسش دارم ولی چه تعهدی هست که صبر کنم براش گفت:"من قول میدم و قسم میخورم که بیام خواستگاریت" گفتم قبول نیس گفت:"پس منتظر نمون نمیخوام مجبورت کنم پابند من شی."
من زدم زیر گریه و گفت "حق نداری گریه کنی چونکه من شرایطم جور نیس آخه من چیکار کنم؟! من میتونستم از علاقه ای که بهم داری سوءاستفاده کنم اما دارم مثل بچه آدم منطقی بهت میگم تا سال دیگه نمی تونم بیام و به محض اینکه شرایطم جور بشه میام. پس دیگه گریه نکن!!!"








علاقه مندی ها (Bookmarks)