میفهمم حرفتون رو نازنین جان! میدونم جسم هم مهمه ولی دست خودم نیست وقتی بهم میگن باید بدنت رو برای شوهرت نگه داری برای کسی که ممکنه اصلا وجود نداشته باشه یا داشته باشه هم من حتی هنوز ندیده باشمش خیلی اعصابم بهم میریزه من زنده واقعی و نه تخیلی دارم اینجا زجر میکشم و توی این شرایط باید فکرم نگران کسی باشه که شاید شاید شاید یه روز بخواد با من زندگی کنه؟ پس خودم چی؟ رضا هم یه مرد بود! منو دوست داشت یا حداقل اینو میگفت فقط چون با کسی غیر از اون نبودم بخاطر وفاداریم دلش نیومد وقتی از زندان برگشت پسم بزنه چون دید دوسال مثل احمق ها براش نشستم گریه کردم برای کسی که حتی بهم فکر هم نمیکرده همه اون روزایی که من بخاطرش از خونه بیرون هم نمیرفتم تا مبادا جایی کسی رو ببینم که بخواد منو از اون عزایی که برای خودم گرفته بودم دربیاره...نوشته اصلی توسط نازنین 1
منو واقعا دوست نداشت فقط چون کسی بهم قبل از خودش دست نزده بود میگفت دوستم داره... فکر میکردم اسم این دوست داشتنه... همین که نمیخواست من جایی بی خبر برم نمیخواست کسی حتی نگاهم کنه و من مثل یه احمق واقعی فکر میکردم این بخاطر علاقشه الان حتی خبر نمیگیره ببینه مردم یا زنده... انقدر ارزش نداشتم که بهم بگه کجاست و حالش چه طوره... منو مثل یه برگه دستمال کاغذی میدید که اگر کسی غیر از خودش بهم دست بزنه دیگه به درد نمیخورم... حالم از این نگاه دیگه بهم میخوره...
حق با شماست سرافراز جان! من هرکاری در توانم بود کردم برای اینکه رابطه مون رو حفظ کنم ولی نه بخاطر اینکه منو بوسیده یا بهم دست زده نه! ما خیلی دیرتر از دختر و پسرهای دیگه وارد همچین فازهایی شدیم و رابطه مون بعد عاطفیش از جنسیش خیلی بیشتر بود... سعی کردم به چنگ و دندونم شده رابطه مون رو حفظ کنم فقط چون فکر میکردم دو طرفه به هم علاقه داریم... راضی نبودم یک لحظه ناراحتیشو ببینم اگر خودش بهم میگفت منو دوست نداره خودم از زندگیش میرفتم ولی این رسمش نبود... پنج سال و دو ماه کم زمانی نیست! بیشترش رو توی دوری و عذاب گذروندم... حرف خوش گذرونی نبوده از وقتی از زندان برگشت سعی کردم خیلی ملاحظشو کنم قبل اینکه بره اگر بهم کوچکترین بی احترامی ای میکرد مثل بچه ها باهاش قهر میکردم ولی از وقتی رفت زندان از همه چیز خودم گذشتم...نوشته اصلی توسط سرافراز
برای اینکه مطمئن باشه چقدر دوستش دارم هیچی ازش نمیخواستم که توی دردسر نیفته... باهاش راه می اومدم با همه اون بداخلاقی هاش که حداقل نصف زن های شوهردار این سایت نمیتونن با یک پنجم این اخلاق هم با کسی زندگی کنن... اگر یه غریبه توی خیابون بزنه تو گوشم حتما جوابش رو میدم ولی اگر کسی رو دوست داشته باشم جواب زدنشو زورم هم برسه نمیدم... جای زخم های تن میرن ولی زخمی که به روح و قلب آدم میخوره رو باید چی کار کرد سرافراز جون؟ چی کار کنم که هنوز مثل یه دیوونه کامل، دوستش دارم و حتی فراموش کردنشم برام زجرآوره... نمیخوام فراموشش کنم چون دیگه خودم دوستش ندارم باید فراموشش کنم فقط چون میدونم دیگه که اون دوستم نداره
هرکاری باشه میکنم فقط برای اینکه بشه فراموشش کنم... مرسی از راهکارتون فکر خوبیه اینطوری یکمم حرف میزنم با خودم خالی میشم و شاید تونستم روی یه هدف زوم کنم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)