بله خب من قبلشم گفتم من اصن به ازدواج فک نمی کردم اگرم پیشنهاد این آقا رو قبول کردم به خاطر شرایط شغلی و اجتماعی پدرش و خودش بود.پدربزرگش شهیده و پدرش جانبازه و آدم تقریبا سرشناسی هست.
اما در مورد نحوه آشناییمون: من و این آقا از طریق اینترنت آشنا شدیم اما نه به قصد دوستی. بنده در زمینه شغل ایشون تحقیقاتی داشتم و توی یک سایت تخصصی با هم آشنا شدیم. ابتدا رابطه به شکل عادی بود و من فقط از علاقهم به شغل ایشون میگفتم و ایشون منو راهنمایی میکرد که قوانین اون شغل چیه و من چطور میتونم وارد اون رشته بشم و.............از ابتدا مادرم در جریان بود که من با همچین آقایی در ارتباطم و از مضمون رابطه هم خبر داشت. ارتباطمون تنها محدود به موارد کاری و درسی نبود بلکه گاهی احوالی ازش میگزفتم مثلا شب های محرم که هیئت داشتن و حتی برای اطمینان آدرس هیئتشونم گرفتم اما نرفتم. اون شبا دو بار زنگ زد و از ماجرای هیئت گفت.
چند مدت بعدش هم که خبر داد آزمون استخدامی قبول شده! عرض کردم شغلش خاصه! استخدامش چندین مرحله مختلف داره و من از اول اونا رو میدونستم. اینا همهش قبل از درخواست آشناییش برای ازدواج بود. بعد از اینکه وارد پروسه ی استخدامش شد و مطمئن شد که داره استخدام میشه به مدت دو-سه روز متوالی نظر منو در مورد موضوعات مختلف میپرسید و منم از همه جا بی خبر جوابشو میدادم(در مورد اسلام، ولایت فقیه، جبهه خارج رفتن، درس خوندن، شغل و...) بعد از اون دو-سه روز گفت که اگر مایل باشم در مورد ازدواج با هم صحبت کنیم چون به شدت از روحیه و عقاید من خوشش اومده و این سوالات آخری هم برای اطمینانش بوده. میگفت از زمانی که آشنا شدیم خیلی از افکار و عقاید من و پشتکارم و ...خوشش اومده! اما فقط میترسیده با مخالفت و عصبانیت من روبرو بشه چون من خیلی مغرور بودم الانم گفته سنگیه تو تاریکی و باهام مطرح کرده. راستش من همون اولش گفتم که اصلا انتظارشو نداشتم و... اونم گفت اصلا اشکالی نداره و از این به بعد هم در مورد این موضو هیچ حرفی نخواهد زد و میذاره من راحت باشم.
من اما نظرم منفی نبود و بهش گفتم اینو. اون گفت پس برای آشنایی بیشتر در مورد موضوعات مختلف صحبت میکنیم و برام هم شرح داد که تا موقعی که قرارداد نبسته(یعنی تقریبا بهمن سال دیگه) نمیتونه به خواستگاری بیاد. من گفتم اشکال نداره و ما فقط قصدمون آشناییه. اما بعد که وارد این آشنایی شدیم!!! ناخواسته احساسات وارد رابطهمون شد و این اشتباه ما بود! پدرشم تو اون مدت متوجه شده بود یه خبرائیه و باهاش صحبت کرده بود که مواظب رابطهت باش دختر مردمو بدبخت نکنی و...الان یک ماه و 4-5 روز میگذره از این مدل رابطهمون. این آقا و خونوادش خیلی خانواده ی به اصطلاح تابلویی هستن و به راحتی میشه ته و توشونو در آورد. من و ایشون همدیگه رو تو وبکم دیدیم. ایشونم عکسهای خانوادگیشونو نشون داده و در اثبات هویتش شکی نیست.
دو روز پیش به این نتیجه رسیدیم که بهتره همدیگه رو حضوری هم ببینیم(یعنی اون قبلا گفته بود ولی من قبول نکرده بودم) که اینبار با مخافت ایشون همراه شد و گفت بهتره همدیگه رو بیشتر بشناسیم، بعدش حضوری! من هم گفتم باشه اما شرط ادامه رابطه اینه که به مامانش بگه. قبول کرد گرچه میترسید با مخالفت مادرش روبرو بشه. بعدشم که اومدم اینجا و .....
راستی به مامانم دیگه نگفتم ازم درخواست ازدواج کرده و اصل رابطه به چه شکلی در اومده!









علاقه مندی ها (Bookmarks)