سلام من با مامانم سر بیرون رفتن مشکل دارم.نمی دونم چرا نمی ذاره با دوستام برم بیرون. کاری کرده که همش فکر میکنم زندانی هستم.دیگه از دست همه کاراشون خسته شدم.دوست دارم خودکشی کنم جراتشم دارم کاری هم واسم نداره.نمی دونم از دستشون فرار کنم یا ......یعنی تنها بیرون رفتن نیست خیلی بهم گیر میدن خانوادم هر کی از یه طرف بهم یه چیزی میگه. دیگه از این زندگی مزخرف خسته شدم.نمیحوام زندگی کنم دیگه.از یه طرف که نمیذارن امینم رو ببینم از یه طرف که نمیذارن برم جایی از یه طرفم که تمام گیرای دنیا رو به من میدن.آخه این چه زندگی من دارم.چرا خود کشی گناه داره؟ چون آدم از زندگی جهنمی راحت میشه گناه داره.تو رو خدا کمکم کنید.