همسر من به غير از درس و كارش در مورد بقيه مسائل خيلي دقيقه نودي هستند .
با اينكه چند ماه ديگه قراره عروسي كنيم اما هيچ كاري براي مراسم نكرديم . هيچ كاري .
من كلا آدم كمال پرستي هستم . دوست دارم همه مراسمم به بهترين شكل برگزار شه حتي در دوران آشنايي هم اين مسائل رو متذكر شدم .
صادقانه بگم دوستان : مسائل مالي برام خيلي مهمه اما انگار توي اين زمينه هم بايد خيلي كوتاه بيام . خيلي از دوستان من توي شرايط پايين تري نسبت به من زندگي رو شروع كردند اما به آينده اميد دارند و در حال پيشرفت هستند. اما من به شرايط اونها هم رشك ميبرم . چون از ايران رفتند و من ميدونم بعد از يه مدت رو به راه ميشن . تقريبا همه خانواده من آينده همسرم رو روشن ميبينن اما انگار بختكي روي من افتاده كه نميتونم از هيچ چيز لذت ببرم .
نه دوست خوب. رشته من مهندسيه . من به صورت همزمان يه دانشگاه انگلستان هم درس خوندم .
نميدونم چي انتظار ميكشه اما توي رشته ما به خدا علم ايران بي نهايت قديميه .
همسر من گفتند كه قصد مهاجرت ندارند . من روي اين موضوع خيلي ترديد داشتم . نميخوام سلب مسئوليت كنم ، اما خانوادم روي انتخاب ايشون اصرار كردند و من پذيرفتم .
خواهرا و برادراي من ، تفاوت سني زيادي با من دارند . روزي كه گفتم با همه خوبيهاي اين آقا به خاطر اينكه اهدافمون مشترك نيست ميخوام جواب منفي بدم ، بي نهايت هدف من رو به سخره گرفتن . اما اين روزها براي بچه هاي خودشون مقدمات مهاجرت رو آماده ميكنن !!!!
حس منو درك ميكنيد ؟
تضاد شديد . چرا خانوادم يك بام و دو هوا برخورد كردند ؟
چون من پدرم رو از دست دادم و مادرم بيمار و پير هستند ، تصميمات مهم خانواده به عهده خواهرا و برادرا هست .
گاهي احساس ميكنم براي اينكه فكرشون از من كاملا راحت شه منو به اين ازدواج ترغيب كردن .
كلا اين روزها خيلي دلتنگم . خيلي .









علاقه مندی ها (Bookmarks)