دانوب جان سلام
چقدر شبیه هم هستیم.یعنی شبیه یکی دو سال پیش من. ولی به خاطر خودت هم شده پیشنهاد می کنم تلاش کن این وسواس هایی که داری را کنار بگذاری.من هم مثل تو محتاط بودم. اما احتیاطی که به وسواس شباهت داشت.البته شما یک پله هم از من محتاط تری. من تو یکی دو تا سایت، به خاطر اینکه از طرف دوستام دعوتنامه اومده بود و نخواستم ناراحتشون کنم؛ عضو شدم بعد سیل ایمیلای بیخود بود که از طرف اون سایتا به دستم می رسید. بعد که حسابی کلافه شدم از اون سایتا انصراف دادم و تو رودربایستی دوستام قرار نگرفتم. تو فیس بوک دوست داشتم عضو بشم ببینم چه جوریه و شدم و الان به خاطر متن های خنده داری که بعضی از دوستام اونجا می ذارن، هر از چند گاهی می رم و کلی می خندم. البته این که اونجا چه فعالیتی داشته باشی، کلا به خودت بر می گرده. ضمناً من با وجود اینکه می دیدم ممکنه بعضی از همکارام از اینکه دعوت دوستیشون را تو فیس بوک رد کنم،ناراحت بشن باز دعوت اونها را رد می کردم. دوستی باید دو طرفه باشه منم حول و حوش 30 تا بیشتر آدمی را نمی شناسم که بتونم کلمه رفیق را بهشون خطاب کنم. تو این جور سایتا هم تنظیمات را می تونی خصوصی کنی و هر کسی بسته به میل تو می تونه به بعضی چیزا دسترسی پیدا کنه.
حقیقتش دانوب جاناصلاً قصدم از پاسخ به پستت راهنمایی در مورد فیس بوک نبود. من تا حتی چند ماه پیش وقتی که یک خانمی را جهت ازدواج به من معرفی می کردن که برو ببین، صد تا بهانه می آوردم و یک جوری اون بنده خدا را واسه خودم بد جلوه می دادم که بتونم نرفتنم را توجیه کنم. الان به شدت از اون رفتارهام پشیمونم ضمن اینکه ترس واقعی من این بود که نکنه این دختر خانم را ببینم و ازش خوشم بیاد و ازدواج کنم و بعد بفهمم که مناسب نبوده.
در واقع رفتن و صحبت کردن با یک دختر خانمی که مطمئن بودم نامناسبه برام خیلی راحتتر بود. من دارم رو خودم کار می کنم که بهتر رفتار کنم. نمی دونم ازدواج کردی یا نه ولی پیشنهاد می کنم روی خودت کار کنی تا یک روزی حسرت رفتارهای اشتباهت را نخوری. حتی اگر هم ازدواج کردی با این رفتار تو زندگیت به مشکل بر می خوری.علت نوشتن این متن هم این بود که فقط می خواستم شما احساسات بدی که من تجربه کردم و خودم مسببش بودم و از یک نوع وسواس مشترک سرچشمه می گیره را تجربه نکنی.
خوش باشی.







اصلاً قصدم از پاسخ به پستت راهنمایی در مورد فیس بوک نبود. من تا حتی چند ماه پیش وقتی که یک خانمی را جهت ازدواج به من معرفی می کردن که برو ببین، صد تا بهانه می آوردم و یک جوری اون بنده خدا را واسه خودم بد جلوه می دادم که بتونم نرفتنم را توجیه کنم. الان به شدت از اون رفتارهام پشیمونم ضمن اینکه ترس واقعی من این بود که نکنه این دختر خانم را ببینم و ازش خوشم بیاد و ازدواج کنم و بعد بفهمم که مناسب نبوده.
در واقع رفتن و صحبت کردن با یک دختر خانمی که مطمئن بودم نامناسبه برام خیلی راحتتر بود. من دارم رو خودم کار می کنم که بهتر رفتار کنم. نمی دونم ازدواج کردی یا نه ولی پیشنهاد می کنم روی خودت کار کنی تا یک روزی حسرت رفتارهای اشتباهت را نخوری. حتی اگر هم ازدواج کردی با این رفتار تو زندگیت به مشکل بر می خوری.علت نوشتن این متن هم این بود که فقط می خواستم شما احساسات بدی که من تجربه کردم و خودم مسببش بودم و از یک نوع وسواس مشترک سرچشمه می گیره را تجربه نکنی.

علاقه مندی ها (Bookmarks)