با توجه به استنباط خانم سرافراز لازم دونستم گام دوم پست 14 رو توضیح بیشتری بدم:
ببینید وقتی تعریف ما از مشکلمون واضح نباشه، محدود نباشه، با عبارات صحیح بیان نشه و کلی باشه و کلیات زندگی رو هم هدف قرار بده همه مشکلات و بدبختیها یک دفعه سرمون آوار می شه، وقتی می گیم من تمام تلاشهام به نتیجه نرسیده! من آدم بدبختی هستم! من هیچ وقت تو زندگی شانس نداشتم و یا همون گفته بالهای صداقت عزیز، که نوشته:همسرم داره ساز مخالف میزنه و تمام رشته هایی که با هم بافتیم رو پنبه می کنه
مسلما وقتی تمامی اینها رو به عنوان مشکل خودمون مطرح می کنیم، نتیجه اش این میشه که راه حلی جز طلاق و جدایی و بدبختی و آینده ای تاریک جلو پای خودمون نمی بینیم!
وقتی همسری شکایت می کنه : که من بسیار بد بخت هستم! من تو زندگیم شانس نداشتم... چه راه حلی واقعا برای خودش می تونه داشته باشه؟
این تفاوت زمانی روشن می شه که شخص می گه (به عنوان مثال): من به دلیل اینکه در این شهر غریب هستم، احساس تنهایی می کنم! خب این راه حلش طلاق نیست! هیچ کس برای این مساله طلاق نمی گیره! اما اگر این مساله به شکلی دیگه مثلا "تمام رشته های بافته شده، پنبه شده"، مطرح می شه، اوضاع عوض می شه!
حتی نوع واژه هایی که برای طرح مساله انتخاب می کنیم هم مهمه... آیا این واژه ها موجب خواهند شد ما احساس بدبختی بیشتری بکنیم؟ یا مساله رو بطور صحیح دارن به ما نشون می دهند
یک مثال دیگه می زنم: فکر کنید اتومبیل شما خوب کار نمی کنه و احتمالا باید قطعه کوچکیش تعویض بشه، حالا برید تعمیرگاه و بگید من بیچاره شدم، ماشینم داغونه! هر چی پول داشتم دادم این ماشین رو خریدم الان خراب شده! خب این مساله شما رو بسیار پیچیده می کنه...
استفاده از جملات"من" که در بحثهای جرات مندی مطرح می شه خیلی اینجا کمک می کنه! حتی به اعتماد به نفس و عزت نفس شما کمک خواهد کرد وقتی به عنوان مثال ( با استفاده از جملات "من" ) بنویسید : " من احساس بسیار بدی دارم، وقتی در ساعتهایی تنها هستم و شاید نتونستم از اوقاتم استفاده کنم و خودم رو ناخواسته محدود به شرایطم کردم"
بالهای صداقت عزیز، وقتی می نویسید " لحظات خیلی خوبی در مدت این دوسال با همسرم به وجود آوردیم و رابطه مون خیلی خوب شکل گرفت" این یعنی همه تلاشهای شما بی نتیجه نبوده و نیست و بسیار جای امیدواری است که بتوانید مانند گذشته، مهارتهای بیشتری بدست بیاورید و مشکلات رو با روشی که به شما گفته شده حل کنید... نگذارید منتقد درونی شما، با صدای بلند سر شما فریاد بزنه و شما رو سرزنش و نقد کنه که ای داد! ای بیداد! دو سال از زندگیت رو گذاشتی حالا چی داری؟؟؟ تنهایی؟ بی کسی؟؟ حتی یه هم صحبت هم نداری!!! خیلی بد بختی!!! این یک ندای بلند از طرف منتقد درونی شماست که این روزها به دلیل اینکه همدستهای بیرونی ( مثل شوهرتون) پیدا کرده، صداش رو بلند کرده و سر شما فریاد می زنه! ایشون کارش همینه! منتقد درونی هر کاری که بکنید شما رو نقد می کنه و سرزنش می کنه تا زمانیکه آرومش کنید و بگذارید صدای معلم درونی و سازنده شما به گوش برسه!
پیشنهاد من اینه که از روش طرح و حل مساله، برای بیان و طرح مساله و سپس حل اون کمک بگیرید و با جزئیات اینجا بنویسید... احساس بهتری خواهید داشت!
امیدوارم تونسته باشم که اهمیت گام دوم که تعریف صحیحی از مشکله رو بیان کنم!









علاقه مندی ها (Bookmarks)