بالهای صداقت عزیزم...دوست خوبم... می فهمم چی میگی و توقعت از زندگی اصلا بی جا نیست اما اینو در نظر داشته باش ما در روابطمون با موجودی سروکار داریم بنام انسان... و یک انسان هم ممکنه به هزار و یکصد دلیل حالش متغیر بشه...
می دونی چیه؟ شوهرت می دونه تو چی میگی. نگی هم نگاه بدنت و چشمهات تابلو هست... احساس میکنم شوهرت از ترس اینکه اونچیزی که میخوای نتونه برآورده کنه زده زیر همه چی!... وقتی یکنفز توقعی از آدم داره و مرتب هم با دلش آدم رو می پاد یه جورایی آدم احساس می کنه توی زندانه و باید فرار کنه...شاید تو با خواهشهات یه قفس برای همسرت درست کردی... فکر می کنی چرا دنبال سیگار و مشروب و اینا می ره؟ چون بهش حالت بی خیالی می ده و فارغ از دنیاش میکنه.... سعی کن خودت این حالت رو براش بوجود بیاری و فعلا تا مدتی ازش چیزی نخوای...نه اینکه ولش کنی ها! نه...به وظایف زناشوییت رسیدگی کن اما چارچوبی براش تعیین نکن تا با تو همونقدر احساس راحتی کنه... بعد یک مدت که خستگیش در رفت به فواصل طولانی هر بار یک خواسته ات رو مطرح کن و اگر هم قبول نکرد شونه هاتو بنداز بالا و زندگیتو بکن...
ببین! تو باید موقعیت شناسی کنی... باید همسرت رو اونجور که هست و ذاتشه قبول کنی... گاهی اوقات شاید بهتر باشه فقط ذل بزنیم به نیمه پر لیوان و اصلا فکر نیمه خالی رو هم نکنیم...
در مورد تهران اومدن هم بنظرم شرایطت خیلی سخت میشه و زندگی در تهران واقعا سخته. بخصوص برای تربیت موطلایی شاید به مشکل بخوری. از طرفی به این هم فکر کن که همسرت درصورت اومدن به شهر به این درندشتی و با خصوصیات الانش چه شکلی ممکنه بشه و تفریحاتش چی خواهد بود!
من مطئنم تو این مشکل هم از سر راه برمی داری گلمنبینم چشمای قشنگت بارونی بشه!







نبینم چشمای قشنگت بارونی بشه!

علاقه مندی ها (Bookmarks)