
نوشته اصلی توسط
setareye khamoosh
از همه ممنون.فکر کنم اون چیزی که فرشته مهربان گفت برام تو وجودم آشنا بود...آره...با اینکه عصبانی میشم میبینم شمارم رو پیدا کرده و زنگ زده اما لذت میبرم که جوابش رو نمیدم...اون تو زندگی من خیلی وقته که دیگه هیچ جایگاهی نداره...اونی که من دوسش داشتم اونی نیست که الان داره بهم زنگ میزنه...واسه همینه که جوابش رو نمیدم...
در مورد اینکه یکی از دوستان گفت درباره زنش که "جلو چشمم نمی آید" باید بگم برام خیلی مهم نیست...همون جمله ای که گفتین از ماست که برماست اینجا صدق می کنه...اون میدونست این مرد کسی رو دوست داشتته انقدر شیفته بود که 1 تحقیق درست و حسابی راجع به تموم شدن این علاقه نکرد و به گفته ها بسنده کرد...اینکه جوابش رو نمی دم فقط واسه اینه که اونی که دوسش داشتم مرده و من این فرد جدید رو نمیشناسم...گاهی به سرم زده تلافی کنم.زندگیش رو راحت میتونم از هم بپاشم و بعد رها کنم...اما تو عمق وجودم به بنبست خوردم که تو سرشت و تربیتم این نیست ونبوده و نمیتونم انقدر سنگ دل باشم...آخ که چقدر سخته بستن چشم رو همه چیز....من دیگه مثل قبل نیستم...دیگه به هیچ گفته و علاقه ای اعتماد ندارم...موقعیت هایی که الان پیش روم هست رو نمیتونم قبول کنم چون به همشون شک دارم...دیگه به دوست داشتن خودم هم شک دارم...هستن کسایی که اقدام به خواستگاری کردن...حتی عاشق پیشه...شاید به دلم هم نشسته باشه یکیشون...اما باور ندارم علاقه ای که ازش حرف میزنن ......کاش میفهمیدین چی میگم...
علاقه مندی ها (Bookmarks)