
نوشته اصلی توسط
مدیرهمدردی
سلام fnh63
در دنیا همه چیزهایی که می گویی هست...
اما عزیزم واقعا آیا هیچ چیز جالب دیگری نیست؟
اگر تصور می کنی، نه هیچ چیز جالبی نیست!!!
پس حداقل تو ای عزیز لبخندی به لب خسته ای بنشان.
یا دستی افتاده را بگیر.
یا فرد تنهایی را انیس باش.
یا اشک غمینی را با سر انگشتان نوازشت پاک کن.
یا جراحت قلبی را التیام بخش.
یا نوازش خود را از همنوعان خود دریغ نکن.
و یا.....
آری منهم از راست نرنجم... ولی... جز اینها را یا باید دید یا باید به بضاعت کوچک خود بیافرینیم.
من نمی توانم کودکان گرسنه آفریقایی را سیر کنم.
من نمی توانم ضجه کودکان فلسطینی را آرام کنم.
جلوی قتل و تجاوز را هم نمی توانم بگیرم.
آمار طلاق را هم مستقیما نمی توانم پائین بیاورم.
اما نمی توانم منفعلانه و بی تفاوت و با نا امیدی نظاره گر باشم.
من حداقل وظیفه خود را که می دانم و می فهمم و می توانم انجام می دهم.
لبخند را خروار خروار به لبان والدینم می نشانم.
کانون خانواده ام را پرعشق و گرم سازم
سعی می کنم دوستانم را مونسی با معرفت باشم.
همنوعانم را شنونده ای آرامبخش گردم.
و ارزش انسانی را فریاد کنم، که تا نانگه کمیت بالای ظلم ، کیفیت والای انسانی را نخشکاند.
من هم به استقبال سال نو می روم.
اما اجازه می دهم چون طبیعت بکر، در دست خداوند قادر مهربان دوباره برویم...
و سرمای یخ زده وجودم دوباره با روح لطیف بهاری سرسبز گردد.
امید را از تنه خشک درختانی یاد گرفته ام که فصل بهار وجودشان سراسر گل و شکوفه می شوند.
می خواهم با طبیعت آشتی کنم.
با طبیعت سبز شوم
و با طبیعت رشد کنم.
پس بیاییم به جای لعنت به تاریکی ، هر کداممان در اطراف خود با شمعی محفلمان را روشن سازیم...
همه ما نیاز به نور امید داریم....
علاقه مندی ها (Bookmarks)