چرا یه جور خودتو نشون میدی که کار مهمی نداری؟ اینهمه چیزای مهم که میتونی راجبش صحبت کنی مهمتر از همه آیندتون.اصلا مگه میزاده من باهاش صحبت کنم. زمگ می زنم جواب میده ها اما میبینه کار مهمی ندارم میگه اون کار داره و باید بره.
شاید بازم لازمه ثابت کنی آخه خیلی کارای دیگه هم کردی که اون چیزایی که قبلا ثابت کردی رو بردی زیر سوال.میدونه واقعاً دوستش دارم و هرکاری واسش می کنم. قبلا هم ثابت کردم.
این خبر بردن وخبر آوردن اصلا درست نیست. هرچقدر این خانوم حس نیت داشته باشه و از سر خیرخواهی اینکارو بکنه ممکنه باعث بی اعتمادی خانومت به دوستش بشه. از طرفی شایدم این خانوم از سر دلسوزی یه حرفایی بزنه واقعیت نداشته باشه و کلا زیاد خوب نیست از واسطه استفاده کنی.فقط یک دوست داره که شهر دیگه دانشجوست . واسط دوستی ما هم اون بوده. خیلی باهاش حرف زدم . اونم با خانومم صحبت کرد. اولا که قهر کرده بودیم می گفت خیلی شاکیه و نمی ذاره در مورد من صحبتی بشه. اما این اواخر که اومده بود و باهاش صحبت کرد می گفت که الان خیلی نرم شده و دیگه در حد انفجار شاکی نیست .و گفته: من می دونم و مطمنم که کسی دیگه نمی تونه واسه من مثل امیر بشه و امیرو خیلی دوست دارم. اما نمی دونم چم شده که اصلا دوست ندارم به هیچی فکر کنم و می خوام تنها باشم.
اتفاقا بنظر من اون الان مثل کسیه که فکر میکنه از یه خواب طولانی بیدار شده و یه سری واقعیتهای تلخ را روبروی خودش میبینه که نمیدونه چقدر واقعیت دارن واسه همینم نمیدونه کدومو باور کنه! دم خروسو یا قسم حضرت عباسو!؟ نمیتونه تصمیم بگیره ...می بینی؟؟ اون مثل کسیه که می دونه خوابه و می خواد بیدار شه اما نمی تونه.
چرا انقد سعی داری قانعش کنی. اون الان تو وضعیتی نیست که بهش با تلقین بخوای چیزیو بقبولونی اینجوری فکرمیکنه تو اشتباهتو قبول نکردی و فقط میخوای حرف خودتو پیش ببری. هی بگی دوست دارم دوست دارم دوست دارم، صدبار دیگه هم بهش اینو بگی تا وقتی یه کاری نکنی که اون ذهنیت بدش از بین بره فایده نداره... اگه پشتیبانت خداست پس نباید شک داشته باشی، تو سعیتو بکن بقیشم بسپار به خدااگر راضی بشه همدیگرو ببینیم یا بریم پیش مشاور یا بیشتر با هم صحبت کنیم من می تونم قانعش کنم. پشتیبان و ضامن من خدا و عشقمه.
شایدم چون دیگه حرفات آرومش نمیکنه یا به حرفات اعتمادی نداره اینو میگه ...! حرفای قبلی رو نزن که بگه قبلا حرفامونو زدیم، حرفای جدید بزن، حرفایی که تا حالا نزدین.خاطر اینکه میدونه من می تونم با حرفهام آرومش کنم اصلا زیاد باهام حرف نمی زنه. همش میگه حرفامونو قبلا زذید.
اشکالت همینجاست ... اون زمان میخواد، میخواد به خواستش احترام بزاری اما تو نمیزاری، حتی اگه این زمان منجر به فراموشی بشه بازم باید انقدر خواستش برات محترم باشه که حرفشو زمین نندازی. مطمئن باش اون اگه میخواست فراموشت کنه همه راه های ارتباطیشو باهات قطع میکرد و دیگه کلا باهات حرف نمیزد و ازت زمان نمیخواست. همه اینا نشونه ست ...فکر کنم فعلا نمی تونم کاری کنم جز صبر کردن و زمان دادن. اما از زمان دادن هم خوشم نمی یاد. می ترسم واقعا بتونه فراموشم کنه
ای کسیکه این نشونه هارو میبینی و ایمان نمیاری، خواست خودتو در جهت خواست دل معشوقت قرار بده. هرکار میکنی واسه خاطر دل اون بکن، نه واسه خاطر دل خودت. (حتی اکه اون خواسته خلاف میلت باشه) بزار خودش تصمیم بگیره





ای کسیکه این نشونه هارو میبینی و ایمان نمیاری، خواست خودتو در جهت خواست دل معشوقت قرار بده. هرکار میکنی واسه خاطر دل اون بکن، نه واسه خاطر دل خودت. (حتی اکه اون خواسته خلاف میلت باشه) بزار خودش تصمیم بگیره






علاقه مندی ها (Bookmarks)