دیدید نتونستم بازم. از خودم متنفرم که نمیتونم مقاومت کنم و بهش زنگ نزنم.
از خودم بدم میاد که اجازه میدم هر حرفی دلش میخواد رو بهم بزنه. دلم واسه مادر پدرم میسوزه ، این همه زحمت کشیدن واسعم که خوشبختم کنن ولی ۳ ساله منو دادن شوهر و هنوز تو خونشون دارم زندگی میکنا.. انگار نه انگار که داماد دارن.
من خیلی غصه دارم میخورم خیلییییی زیاد.. دارم روانی میشم،یعنی شدم اما به روی خودم نمیرم.
از شوهرم بدم اومده، دوست دارم خفش کنم، اما همش میخوام که دوسم داشته باشه،به غیر از من با کس دیگهٔ نباشه.
خدا دیونه شدم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)