امروز با سعید حرف زدم و بهش گفتم که از دستش خیلی ناراحتم
بعد از اتفاقی که افتاد تا امروز اصلا باهاش حرف نزده بودم ، خیلی اومد پیشم که منت کشی کنه ولی من حتی یه لحظه هم نذاشتم باهام حرف بزنه
برام کادو خریده بود دوباره ازم عذرخواهی کرد ، منم بهش گفتم "دیگه مثل قبل دوست ندارم ":(
وقتی اینو گفتم دلخور شد ، خواست بغلم کنه ، بهش گفتم " از این رفتارت خوشم نمیاد"
اونم گفت "کدوم رفتار مگه من چیکار کردم ؟فقط شوخی بود! "و از این حرفا
بهش گفتم" دلم میخواد بیشتر بهم احترام بذاری و اینقدر بی مزه وجلف نباشی"، دوباره ناراحت شد وگفت " نمیفهمم چی میگی !"
منم گفتم "دلم نمیخواد عین بچه های کوچولو دائم منو ببوسی ، من بچه نیستم و نیازی به نوازش ندارم ، چرا فکر میکنی خوشم میاد که منو ببوسی ؟!"
وقت اینارو گفتم دیگه حسابی ناراحت شد البته به روی خودش نیاورد
درحالیکه پوزخند زده بود بهم گفت" خیلی بی ظرفیتی وجنبه شوخی رونداری و واقعا بچه ای !!!"
منم گفتم "همینه که هست من همینجوریم دلم نمی خواد اینجوری باهام رفتار کنی!"
بعد با یه نگاه متعجبانه بهم گفت "چی داری میگی ؟چرا اینقدر کشش میدی ؟دیگه تمومش کن!!"
این جمله اخر رو با صدای یه خرده بلند گفت بعدم از اتاق رفت بیرون
خیلی بد باهاش حرف زدم ؟
من نمیدونم رفتار جرات مندانه چجوریه ولی فکر کنم بد شروع نکردم
براش کیک درست کردم ولی هنوز بهش نگفتم اگه براش ببرم بد میشه ؟
از دستش عصبانیم ولی دلم نمیخواد ناراحتش کنم ، خیلی دوسش دارم![]()








(یه حرف خیلی زشت زدم البته خیلی بد نبود ولی تو خونه ما هیچکس حرف بد نمیزنه )"یدفعه انگار بدنش خشک شد منم روبروش وایسادم با عصبانیت بهم نگاه کرد 

علاقه مندی ها (Bookmarks)