ترگل جان امیدوارم همیشه اینقدر رابطه تون خوب و صمیمی باشه... مطمئنا همسرت بهترین کمکه برات
ببین عزیزم همه ی ما در گذشته برامون اتفاقات بدی افتاده, حتی خوشبخت ترین افراد تو بهترین حالت هم سوگ عزیزانشون براشون ایجاد غم می کنه درسته؟
پس تو زندگی همه هست... تفاوتش تو افراد مختلف مسئله ی پذیرشش هست
بذار یه کم از خودم برات بگم...
من تو بچگی مشکلات فوق العاده زیاد داشتم... یه جورایی تو خون و جنون بزرگ شدم, نتیجه ی بی توجهی خانوادم تجاوز به من بود... 7 سال توسط فامیل درجه ی 2 مورد تجاوز قرار گرفتم... دبیرستانی که شدم بخاطر این موضوع و اعتیاد برادرم و شکست اقتصادی پدرم (شکستی که از عرش ما رو اوورد به فرش) افسردگی شدید گرفتم.
تو اون دوره اون مسائل رو تو خودم هضم کردم... طولانی بود چون چند اتفاق نابهنجار ریخت رو سرم و از طرفی خونه ی ما همیشه دعوا بود.
این گذشت... رفتم مشاور و بهش از گذشته م گفتم چون لازم بود... باید من رو می شناخت, تو جلسات اول که قرار بود بهش گذشته م رو بگم پیش خودم تکرار می کردم که چجوری بگم که گریم نگیره یا به جمله بندی م فکرمی کرد... همین تکرار باعث شد دوباره افکار گذشته بیاد سراغم, تمام اینها باعث استرس شدیدی تو من شده بود... خودم هم نمی دونستم چرا؟؟؟
یه تاپیک باز کردم به اسم "استرس عذابم می ده" بدون هیچ دلیلی شبانه روزی استرس داشتم, با یه اتفاق کوچیک می لرزیدم و خوم رو می باختم.. خیلی از باز کردن اون تاپیک نمی گذره اما باز تونستم خودم رو جمع و جور کنم.
با استفاده از همون تکنیک هایی که بهت گفتم و مهم تر از همه با خواستن خودم
نمی دونم تا چه حد مضشکلات گذشتت آزار دهندست و نمی دونم از چی داری رنج می بری... نمی خوام خودم رو با شما مقایسه کنم, فقط می خوام بگم مشکلات هر قدر هم برای یک انسان حاد باشه انسان قدرت هضمش رو داره... مطمئن باش تا عمر داری نمی تونی فراموش کنی تنها راه پذیرش مسائل هست
وقتی ما یک مسئله رو تو ذهن خودمون کوچیک می کنیم و یه فکر جدید می سازیم دیگه تا عمر داریم اون مسئله فقط چند درصد ناچیز اذیتمون می کنی... دیگه باعث بوجود اومدن ضررهای زیاد نمی شه, عوضش بیشتر سودش عایدمون می شه.
تو همش با خودت یه صحنه یا یه اتفاق بد رو مرور می کنی
مثل درس خوندن...
وقتی یه درس رو تو ذهنمون مرور می کنیم برامون جا می افته
در نتیجه اون رو از حفظ می شیم
وقتی هم اون اتفاقات منفی رو مرور می کنیم ورودی منفی به مغز می دیم.. روی ضمیر ناخودآگاهمون تاثیر می ذاره... ذره ذره اون احساسات بد بیشتر و بیشتر می شه و حالمون رو بد می کنه و در مواردی تو لاک دفاعی می ریم.
تمام لذت یا نفرت های دنیا تحت فرمان مغز هست و مغز هم تحت فرمان اراده ی ماست... اولش سخته, شاید با اون فکرا اول لذت ببری... تخلیه شی... گریه کنی اما در دراز مدت نتیجه ی عکس داره... چون داری تکرارش می کنی.
فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند.
در مورد خانواده ی همسرت هم باید بگم:
نگران نباشيد که مردم درباره شما چه فکر مي کنند...در واقع آنها اصلا راجع به شما فکر نمي کنند!!!.
توقع...
نمی دونم ما خانمها چه اصراری داریم مادرشوهرمون دوستمون داشته باشه
یا اینکه چرا اینقدر روش حساسیم؟
بعضی ها می گن من مادرشوهرم رو مثل مادرم دوست دارم...
مثل مادرم یعنی چی؟ مگه مادرتون باهاتون قهر نمی کنه, یا حتی گاهی تیکه نمی ندازه؟ پس باید از مادرتون هم کینه بگیرید؟
اولا همیشه واسه بقیه خوبی بخواه تا خوبی هم نصیبت بشه
به جای اینکه آه بکشی و بگی خوش به حالشون و ... بگو چقدر خوب که دارن می خندن
تازشم شما که همیشه اونجا نیستی, زندگی آدما پر از غم و شادیه
از ته دلت بخواه که شاد باشن
آدم حتی برای دشمنش هم باید خیر بخواد
سعی کن اگه مادرشوهرت خوب رفتار نمی کنه ازش فاصله بگیری نه اینکه بچسبی بهش
خدا رو شکر که همسرت مرد با درکیه و پشتته
پس از چی نگرانی؟
نمی گم بی احترامی کن... باهاش معمولی رفتار کن, بهش نچسب
آدما وقتی از یه چیزی فاصله می گیرن ارزشش رو بیشتر می فهمن
شما هم باید فاصله بگیری...
شاید هم مادرشوهرت به اشتباهش پی برده و این بار رفتار درستی نشون داده









چون هر وقت این مشکل برام به وجود می آمد حداقل چند روز طول میکشید تاباهاش کنار بیام و فراموش کنم , ولی الان حداکثر یکی دو ساعت بهش فکر میکردم اونم نه فکری که عذاب آور باشه , فکری که برای حل مسئله خودم رو باهاش درگیر میکردم . این نه تنها عذاب آور نبود بلکه خیلی هم شیرین بود .

علاقه مندی ها (Bookmarks)