سلام دوستان

بعد از مدت ها

می خواستم بگم من برام ثابت شد که او آدم تعهدی به من نداره به خاطر همین فراموشش کردم. برام خیلی سخت بود و لی با اون ادم سومی که برام پیغام می داد شروع کردم به رابطه.
البته بهش گفتم بیا با هم یه پروژه مشترک برداریم تا هم کسی فکر نکنه ما به توافق ازدواج رسیدیم و هم فرصت داشته باشیم با هم آشنا شیم.
همه چی خوب بود. تا این که چند روز پیش فهمیدم که اون آدمه داره می ره پشت سر من یه حرفایی می زنه. انگار که مثلا من با اون بودم و ولش کردم رفتم با دوستش. در صورتی که به خدا هیچی بین ما نبود. فقط هفته ای دو هفته ای یه بار حرف کاری. مثلا بر می داره زنگ می زنه به دوست صمیمی من درددل می کنه. انگار که من هرزه بودم. در صورتی که اصلا اصلا این طور نیست. خودش نخواست و واقعا با یک سری کاراش دلمو از خودش زد.
این آدمی که باهاش هستم از توجه قبلی دوستش به من خبر داره ولی یه اعتمادی بین ما شکل گرفته که اصلا به روی من نمی آره. من این حرکتشو خیلی دوست دارم ولی در عین حال هم بهم این اجازه رو نمی ده در این مورد باهاش حرف بزنم و کمک بخوام. اصلا یه جوری رفتار می کنه که حتی اسم اون آدمی که یه زمانی همکار مشترک ما بود وسط نیاد.

از طرفی هم یکی دیگه از همکارای دور این روزا همه اش میاد در گوش من وز وز می کنه که فلانی خیلی خوب بود و از دستت رفت. از این رفتارش حالم به هم می خوره ولی نمی تونم به روش بیارم چون درست نیست که من بشینم برای اون توضیح بدم که چی گذشته بین ما. اونم می ره به همه می گه. من واقعا یه جوری رفتار نکردم که کسی بفهمه. حتی وقتی پدرش فوت کرده بود مثل همه دوستان زنگ زدم تسلیت گفتم و اصلا دعوایی چیزی بین ما نبود.

از طرفی هم اینا سه تا دوست و همکار قدیمی هستن. اون نفر سومشون باهام خیلی صمیمیه. یعنی من با نامزدش دوستم و یه جورایی مثل برادر می مونه برام. گفتم می رم می شینم همه چیو از سیر تا پیاز به سیامک می گم چون واقعا دیگه هیچ راهی ندارم. ولی پریروز که جلوی این آدم تازه اسم دوستشو آوردم برای یه مورد کاری دیدم اصلا دوست نداره با اون هم رفت آمد کنم. منم گفتم لابد یه چیزی می دونه.بعدشم درست نیست این اعتمادی که بینمون هست از بین بره. بالاخره اونا دوستای قدیمی ان. حتی هر شب کلی پول کافه و رستوران می ده ولی جلسات گروهو تو دفتر شرکتی که قبلا بودیم برگزار نمی کنه. که اونام هستن.

اصلا نیم دونم باید چه کار کنم دیگه. نمی دونم باید به کی مراجعه کنم. حتی تصمیم گرفتم همکاریمو باهاش قطع کنم به خواستگاریشم جواب رد بدم. چون دوست ندارم کسی فکر کنه من یه دختره هرزه ام. بهش گفتم بیا امتیاز طرحو از من بخر. چون طرح این پروژه رو خودم با زحمت نوشتم. ولی اون گفت که به نظرت کارت منطقیه؟ دیدم راست می گه چون ما هفته ای حد اقل 10 ساعت جلسه داریم.درسته اون از نظر فنی کارو پیش می بره ولی از نظر فکری به همکاری من نیاز داره. حتی منو برد با پدرش آشنا کرد. پدرش توی دانشگاهی که فوق گرفتم استاده. خیلی همه چی داشت خوب پیش می رفت و منم با این که اولش اصلا امیدی به این رابطه نداشتم داشتم کم کم کنار میومدم.

نمی دونم دیگه چه کار کنم. اون آدم با این کاراش بدتر دلمو از خودش زده و ازش متنفر شدم.
چرا پسرها این جوری اند؟
باید چه کار کنم