حامد، خارپشت و المیرای عزیز متشکرم.
من فکر می کنم باید بتونم یک مقدار قاطعیتم را بیشتر و حساسیتم را کمتر کنم و واقع بین تر شوم.
حساسیت : یکی از مشکلات من این است که در یک خانواده کاملا معمولی و آرام بزرگ شده ام. داد و بیداد، فحش، حرف زشت، نیش و کنایه در زندگی ما جایی نداشت. بالطبع شنیدن حرف ساده ای که ممکن است جزو مکالمات روزمره دیگران باشد یا به راحتی از کنارش بگذرند مرا ناراحت می کند. باید این را بپذیرم که از دیگران در حد تربیت و فرهنگشان انتظار داشته باشم.
قاطعیت : متاسفانه باز به همان دلیل تربیت غلطم، زیادی به بقیه احترام می گذارم. یا شاید هم به قول المیرا شهامت ندارم. هر وقت در مورد اشتباه کسی با هزار زحمت و شرمندگی تذکر می دم، بعد همه اش به خودم می گم، حالا ناراحت شد؟ یعنی من بهش بی احترامی کردم؟ حالا حتما غصه می خوره، کاشکی دلش نشکنه. کاشکی بفهمه منظوری نداشتم .... در حالی که طرف ممکن است از اون بی خیالها و گرگ بارون دیده هایی باشه که اصلا ککش هم نگزه!
واقع بینی : به هر حال ما در مدینه فاضله زندگی نمی کنیم. دنیا همین است. باید کمی واقع بین تر باشم.
من اگر بخوام برای خروج از اتاق صفحه کامپیوترم را لاک کنم، این را بی احترامی به همکارم می دونم. خیلی برام سخته. مثل اینکه من هر بار از اتاق خارج می شم کیفم را قفل کنم یا با خودم ببرم. در کمد را فقل کنم ... به نظر من اینها توهین به کسی است که در اتاق است. ولی شاید بعضی ها اصلا متوجه نباشند که این توهین است و من دارم سخت می گیرم. شاید هم به بعضی ها باید توهین کرد تا رفتار درست را یاد بگیرند.
این جمله را یه جا خوندم و در خیلی موارد که می خوام حرف نزنم یادم می آد
ساکت که بمانی، میرود به حساب جواب نداشتنت.
عمراً بفهمند که داری احترامشان را نگه می داری.
بعد هی می گم یعنی لیاقت این احترام را داره؟ آیا این کار من ترویج یک رفتار غلط نیست؟ آیا با سکوتم این اجازه را بهش دادم که جای دیگه و با کس دیگه ای این رفتار را داشته باشه؟ آیا من موظفم این را تربیت کنم؟ اصلا به من چه؟ اصلا شاید رفتار این درسته و من زیادی خنگم؟ و ... این سوالات بی پایان که واقعا نمی دونم جوابشون چیه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)