بخاطر امتحانات ميان ترمم كه شروع شدن هنوز نتونستم برم مشاوره و زنگ هم كه زدم وقت تلفني نميدن و بايد برم مستقيم اونجا وقت بگيرم! اين حرفي رو هم كه هفته پيش زدم واقعا در همون روز ختم شد و نتونستم ادامه ش بدم! هركاري ميكنم بازم برميگردم سر خونه اول!!!
سعي كردم اين مدت وقت بذارم راجع به وابستگي و راه هاي مقابله باهاش مطالعه كنم ولي هيچي انگار روي من اثر نداره! برعكس گاهي ( مثل امروز صبح) دلخور و ناراحت ميشم كه چرا به قدر كافي بازم به من توجه نميكنه بعدم بدتر ميشم يه سره خودم دنبال يه چيزي هستم كه بهش بگم يا يه كاري كنم كه بفهمه و به قول معروف بهم گير بده!!!!!!!هربار كه ميخوام مقابله كنم بدتر ميشم سه شب پيش عزم راسخ گرفتم كه بهش بگم رابطه مونو كمتر از ايني كه الان هست بكنيم بهش گفتم يكماه هم رو نبينيم هيچ تماسي باهام نگير گوشيمو خاموش ميكنم من بايد روي خودم مسلط بشم و تو هم بشين فكر كن ببين اصلا بعد از يكماه بازم به ياد من هستي يا نه! بهش گفتم من بعد از دوسال شروع كننده بودم حالا ميخوام تو اگر ميخواي بعد يك ماه خوب فكر كني و اگر خواستي تو شروع كننده باشي! خيلي مصمم بودم؛ كم پيش مياد انقدر روي چيزي مصمم بشم ولي بازم نهايتش اين شد كه گفت باشه قبول؛ ولي تو حق نداري گوشيتو خاموش كني و اولين تماس من بعد از خداحافظي امشبمون ميشه شروع مجدد رابطه مون و اين دفعه من (يعني خودش) پيشقدم ميشم! و فكرامو كه كردم بهت خبر ميدم پس خاموش نباش!! منم در كمال سادگي باور كردم كه ميخواد بره فكر كنه و خودمم ميتونم روي خودم اون مدت كذايي كار كنم! رسيدم خونه هنوز لباسامو كامل عوض نكرده بودم زنگ زد گفت خانم محترم اجازه آشنايي ميدين؟!!!! بعد اين جريانات و مقابله هاي بي نتيجه من، اين حالتم شدت ميگيره (ميل به اينكه وابسته و تحت كنترلش باشم) واي خدا انگار من هيچ كاري رو نميتونم درست انجام بدم فقط خراب ميكنم
نه در برابر تشر زدن هاش نه در برابر چرب زبوني هاش هيچ كدوم هيچ كاري بلد نيستم بكنم! وقتي مدام باهام در ارتباطه چطوري وابسته ش نباشم؟؟؟







هربار كه ميخوام مقابله كنم بدتر ميشم سه شب پيش عزم راسخ گرفتم كه بهش بگم رابطه مونو كمتر از ايني كه الان هست بكنيم بهش گفتم يكماه هم رو نبينيم هيچ تماسي باهام نگير گوشيمو خاموش ميكنم من بايد روي خودم مسلط بشم و تو هم بشين فكر كن ببين اصلا بعد از يكماه بازم به ياد من هستي يا نه! بهش گفتم من بعد از دوسال شروع كننده بودم حالا ميخوام تو اگر ميخواي بعد يك ماه خوب فكر كني و اگر خواستي تو شروع كننده باشي! خيلي مصمم بودم؛ كم پيش مياد انقدر روي چيزي مصمم بشم ولي بازم نهايتش اين شد كه گفت باشه قبول؛ ولي تو حق نداري گوشيتو خاموش كني و اولين تماس من بعد از خداحافظي امشبمون ميشه شروع مجدد رابطه مون و اين دفعه من (يعني خودش) پيشقدم ميشم! و فكرامو كه كردم بهت خبر ميدم پس خاموش نباش!! منم در كمال سادگي باور كردم كه ميخواد بره فكر كنه و خودمم ميتونم روي خودم اون مدت كذايي كار كنم! رسيدم خونه هنوز لباسامو كامل عوض نكرده بودم زنگ زد گفت خانم محترم اجازه آشنايي ميدين؟!!!! بعد اين جريانات و مقابله هاي بي نتيجه من، اين حالتم شدت ميگيره (ميل به اينكه وابسته و تحت كنترلش باشم) واي خدا انگار من هيچ كاري رو نميتونم درست انجام بدم فقط خراب ميكنم

علاقه مندی ها (Bookmarks)