RE: عدم تفاهم در بحث و گفتگو
سلام خارپشت جان
من نکته هاتو تو گوشیم نوشتم عزیز پس ناراحت نباش وقتت هدر نرفته. فقط نیازمند فرصتم تا کم کم اجراییش کنم.
همیشه ماجراها انقد اتفاقات و زلزله ها انقد پس لرزه های وحشتناک دارن که ماجرا و زلزله اصلی فراموش می شه ولی اتفاقات بعدیشون به یاد می مونه. ت ی ر 78 رو کی از یادش می ره؟ درحالی که کمن کساییکه یادشونه چرا اینجوری شد. و چه بسا با گذشت دو سال هنوزم اتفاقات ادامه داره و هر روز یه گریزی به اون می زنن و یه حرف جدید. مثلا چندروز پیش از یه خانم آخوند محترم شنیدم که می دونی فلانی اصلا شیعه نبوده سنی بوده شیعه شده(خدایا این تاپیکو از هر چی قفله به تو می سپارم
).
ببین من فعلا می خوام تا مدتی سکوت رو پیشه بگیرم. یکی برا این کمک می خوام که چجوری جلوی این زبون رو بگیرم.یکی دیگه هم اینکه با خواهرم چی کار کنم.
خواهرم یه آدم مذهبیه. از اونایی که اهل دعا و قرآن و نماز بعد از نماز و استخاره و ایناست. یه مدتی هم برای هدایت من فال حافظ می گرفت مثلا شب یلدایی برام فال گرفته بود فرستاده بود. البته خودش نمیدونست پیامکش بهم رسیده و میگفت یه فال گرفتم که خیلی با شرایطت جور بود ولی نرسید(البته شایدم می دونست که رسیده ولی میخواست عکس العمل منو ببینه) حافظ هم پیش من شعرای عشق و عاشقی میاره و پیش خواهرم از من شعرایی مثل اینکه تو آدم بدی هستی و نیاز به اصلاح داری میاره.
من برادر بزرگم از خودم بدتره داغونه شدید. از شانس بد منم تو شهر اون درس خوندم و خواهر و مادرم فکر می کنن که کلا منم از اون شهریا تاثیر گرفتم. تاجایی که من فهمیدم خواهرم ازم انتظار داره که نظری متفاوت در مورد مسائل مذهبی و .... ندم. چنان با نگاه غضب الوده بهم نگاه می کنه که یا فکر می کنه من یه آدم ساده لوحم یا یه مرتد. البته تا حدودی هم تقصیر خودمه چون من توی خونه اوضاع انجام واجباتم یکم (زیاد) افتضاحه. جالبه تو خوابگاه خیلی خوب بود اصلا به این صورت نبودم. هر چند وقت یه بار به قران هم سری می زدم .ولی توی خونه نه اینکه هی مادرم پی میگیره منم فقط دنبال فرصتی ام که اونا خونه نباشن تا انجامش بدم
فک کنم حسابی همه چیرو به هم پیچوندم. به هر حال ممنون. 

نوشته اصلی توسط
lifeisbeautiful
سلام خارپشت جان
من نکته هاتو تو گوشیم نوشتم عزیز پس ناراحت نباش وقتت هدر نرفته. فقط نیازمند فرصتم تا کم کم اجراییش کنم.
همیشه ماجراها انقد اتفاقات و زلزله ها انقد پس لرزه های وحشتناک دارن که ماجرا و زلزله اصلی فراموش می شه ولی اتفاقات بعدیشون به یاد می مونه. ت ی ر 78 رو کی از یادش می ره؟ درحالی که کمن کساییکه یادشونه چرا اینجوری شد. و چه بسا با گذشت دو سال هنوزم اتفاقات ادامه داره و هر روز یه گریزی به اون می زنن و یه حرف جدید. مثلا چندروز پیش از یه خانم آخوند محترم شنیدم که می دونی فلانی اصلا شیعه نبوده سنی بوده شیعه شده(خدایا این تاپیکو از هر چی قفله به تو می سپارم

).
ببین من فعلا می خوام تا مدتی سکوت رو پیشه بگیرم. یکی برا این کمک می خوام که چجوری جلوی این زبون رو بگیرم.یکی دیگه هم اینکه با خواهرم چی کار کنم.
خواهرم یه آدم مذهبیه. از اونایی که اهل دعا و قرآن و نماز بعد از نماز و استخاره و ایناست. یه مدتی هم برای هدایت من فال حافظ می گرفت مثلا شب یلدایی برام فال گرفته بود فرستاده بود. البته خودش نمیدونست پیامکش بهم رسیده و میگفت یه فال گرفتم که خیلی با شرایطت جور بود ولی نرسید(البته شایدم می دونست که رسیده ولی میخواست عکس العمل منو ببینه) حافظ هم پیش من شعرای عشق و عاشقی میاره و پیش خواهرم از من شعرایی مثل اینکه تو آدم بدی هستی و نیاز به اصلاح داری میاره. الانم هم که سر جانمازش اشک می ریزه که نمیدونم برای هدایت منه یا نه

من برادر بزرگم از خودم بدتره داغونه شدید. از شانس بد منم تو شهر اون درس خوندم و خواهر و مادرم فکر می کنن که کلا منم از اون شهریا تاثیر گرفتم. تاجایی که من فهمیدم خواهرم ازم انتظار داره که نظری متفاوت در مورد مسائل مذهبی و .... ندم. چنان با نگاه غضب الوده بهم نگاه می کنه که یا فکر می کنه من یه آدم ساده لوحم یا یه مرتد. البته تا حدودی هم تقصیر خودمه چون من توی خونه اوضاع انجام واجباتم یکم (زیاد) افتضاحه. جالبه تو خوابگاه خیلی خوب بود اصلا به این صورت نبودم. هر چند وقت یه بار به قران هم سری می زدم .ولی توی خونه نه اینکه هی مادرم پی میگیره منم فقط دنبال فرصتی ام که اونا خونه نباشن تا انجامش بدم. راستی من بچه آخریم اگه اینم کمکی می کنه.
فک کنم حسابی همه چیرو به هم پیچوندم. به هر حال ممنون.
[size=medium]هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد[/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)