فرشته مهربان عزيز ازتون خيلي خيلي ممنونم! من به موردي كه از طرف شما معرفي بشه اعتماد دارم!
چه مشكل من حل بشه چه نشه من هميشه به شما و همه دوستاني كه اينجا برام اين همه وقت و انرژي ميذارين مديونم!
ازتون ممنونم
اميدوارم بتونم همه چيزو به مرور و ياري شما حل كنم و بيام بعد اين خبرهاي خوب فقط بدم
flag عزيز اوضاع من خيلي خراب تر از اين حرفاست من هميشه به دو سه تا زنگ نميرسه كه تلفنش رو جواب دادم يا اس ميزنه فوري همون لحظه جواب ميدم! تا حالا خواستم اين كارو بكنم يا مثلا بار اول جواب ندم بعدش بدتر ميشم مثلا زنگش رو ديدم جواب ندادم به محضي كه قطع ميشه دچار نگراني، استرس و گاهي حتي عذاب وجدان ميشم بعد كه ميبينم اي واي ديگه زنگ نزد براش اس ميزنم كه زنگ بزن!!! بعد وااااي به حال خودم اون وقتي كه زنگ نزنه!!! اوضاع بدتر ميشه و همون سيكل معيوبي كه سر خودم ميارم! اينم كه بهش بگم حالا تو همون حسی رو داری که وقتی جواب نمیدی اذیت میشم در عمل زياد امكان پذير نيست چون هم اينو بگم خرخره م از طرف رضا جويده ميشه هم اينكه هميشه تصادفا هم كاري بكنم كه ناراحت بشه يا حتي وقتي از چيزي گلايه كنم ميگه آهان پس فلان كار رو كردي يا اينو گفتي كه از من انتقام بگيري!!!!!همينجوري هم متهم هستم كه قصد انتقام گرفتن دارم واي به اينكه بخوام مستقيم همچين حرفي بزنم!!!
اگرم مثلا زنگ بزنه نتونم بردارم يا متوجه نشم اگر بيرون از خونه باشم بعدش يكساعت سوال جواب ميشم كه كجا بودم و دقيقا اون لحظه در حال چه كاري بودم!!!
تا حالا اين راه اثربخش نبوده چون خودم بيشتر بعدش اذيت شدم!
نوشته اصلی توسط flag
نه بدبختانه با اينكه سعي ميكنم به خودم بگم كه خب كار داره يا حتما جاييه كه نميتونه جواب بده باز هم عادتم نشده و به محضي كه چند پيغام، بي پاسخ بمونه دچار نگراني و فكرهاي بد مثل اينكه نكنه كارشو به من ترجيح ميده، نكنه از من عصبانيه، نكنه خانواده و فاميلاشو بيشتر از من دوست داره، نكنه منو ول كرده، نكنه از حرف من ناراحت شده، نكنه مشكل از مخابراته و پيغام منو نگرفته نگران نشده باشه (كه خودش يه عامله كه وقتي جواب نميده من هي سراغ ميگيرم!) نكنه مريض شده، نكنه با كسي مشكلي پيدا كرده و كمك بخواد (هيچ وقتم از من براي كارهاش كمك نخواسته ولي اينم به ذهنم ميرسه!)، نكنه تصادف كرده، نكنه بازم از دستش بدم.... و... ميشم
اگر اون به من وابسته نيست پس چرا خودشم مواقعي كه مثلا پيام ها نميرسن يا با تاخير ميرسن يا زنگ ميزنه مخابرات وصل نميكنه ميگه نگران شده؟؟!!! يعني اين يه گلايه ساده س و اون هيچ وابستگي به من نداره؟
flag عزيز منم خيلي دوست دارم بتونم مثل خودش رفتار كنم از دست كارهاي خودم خسته شدم هم زجر ميكشم و هم فكر ميكنم چون اينطوري مطمئنه كه خيلي ميخوامش تلاشي براي داشتن من نميكنه!
قبل از اينكه بره زندان من خيلي اهل ناز كردن براش بودم و اونم واقعا خيلي با الان فرق داشت هرچند كه الان ميگه بيشتر منو دوست داره ولي در عمل خيلي اون موقع بيشتر بهم توجه داشت چيزاي به نظر اون ساده اي توي رابطه مون فرق كردن كه همونا منو دارن عذاب ميدن!
مثلا اون موقع ها قرارهاي ما طبق نيازهاي من براي رفتن بيرون يا كلاس هام بود غير از اين هم هميشه ميگفت به محضي كه زنگ بزني من تا يكساعت بعدش دم خونه تونم حتي ميگفت اگر نميتوني صحبت كني فقط تك بزن من خودم پاميشم ميام!!!! انتظاري نداشتم ولي واقعا هم همينطور عمل ميكرد!... الان توي اين نه ماهه حتي يك قرار نبوده كه من بخوام و اون بياد هميشه خودش ميگه دارم ميام و تازه بازم قراري كه خودش ميذاره و هر چند هفته يكبار بوده چندين بار بهم خورده!! من يكي دوبار اين نه ماهه ازش خواهش كردم كه اگر ميتونه بين چندتا روزي كه من ميگم يكي رو انتخاب كنه و بياد اونم از سر دلتنگي خودم بوده نه اينكه بگم ميخوام به حرف من باشه! ولي در همين حد يكي دوبار هم نيومده و منم ديگه ازش نخواستم!
اون موقع ها خودش حرف ازدواج و زندگي مشترك رو كشيد وسط و خواست اقدام كنه ولي الان اين منم كه هرازگاه حرفاي خودشو دارم بهش يادآوري ميكنم!!!
اخلاقش با الان خيلي فرق داشت هرچند كه هنوزم قلب خيلي مهربوني داره ولي اون موقع ها انقدر زياد عصباني نميشد و سر منم اينطوري داد نميزد يا كاري نميكرد كه واقعا ازش بترسم!
يا اصلا اينطوري نبود كه منو تهديد كنه كه ولم كنه من ده ها بار ميگفتم بهم بزنيم و اون خواهش و اصرار ميكرد كه نه! ولي الان توي همين نه ماه چندين بار اين حرفو زده آخريش همين ديروز بود كه ديگه گفت نميخوام ديگه ببينمتو اگر بهش نميگفتم زنگ نزني قرص ميخورم شايد واقعا ميخواست تركم كنه!!
گاهي فكر ميكنم واقعا از من خسته س و منو نميخواد كه اينطوري برخورد ميكنه! خودش ميگه وقتي داريم حرف ميزنيم اگر عصباني شدم تو گوشاتو بگير چون هرچي اون لحظه بگم از روي عصبانيته! ولي وقتي مثل ديروز ميگه ديگه نميخوام ببينمت من واقعا دلم ميشكنه جداي از اينكه مريض ميشم يا ميخوام يه بلايي سر خودم بيارم توي رابطه مون دچار احساس عدم امنيت و ترس زيادي ميكنم!
...
و خيلي موارد ديگه كه الان فرق كرده.... دوست دارم اون بياد طرفم و نازم رو هم بكشه ولي وقتي خريداري نداره كجا و براي كي ناز كنم؟ توي اين نه ماه خيلي وقت ها خيلي حرف ها بهم زده خيلي كارها كرده كه رنجيدم ولي حتي يكبار براي نيم ساعت هم نتونستم باهاش حتي قهر كنم
توي بحث هامون هم اغلب من جو رو آروم ميكنم چون اون خيلي زود عصباني ميشه سر منم خيلي داد ميزنه من تنها كاري كه توي اين نه ماه خيلي زياد كردم گريه كردن بوده اونم واقعا ديگه دست خودم نيست يه جوري بايد ناراحتي هامو تخليه كنمو رضا حتي سر اينم با من دعوا ميكنه يعني كافيه توي ماشين يا پشت تلفن من به گريه بيفتم يا حتي بعدا از زير زبونم در بره كه گريه كردم خيلييييييييي عصباني ميشه!!!
نميذاره رو حرفش حرف بزنم باهام دعوا ميكنه چطوري ناز كنم؟؟ نميدونم بايد چطوري برخورد كنم كه عصباني نشه و منم به چيزي كه ميخوام برسم!!
چطوري نگراني هامو رها كنم؟ يا جلوي افكار بد رو بگيرم؟؟؟
ببخشيد من ديروز نتونستم بيام و از شما و فرشته مهربان عزيز بابت اين همه محبت حداقل تشكر كنم!










همينجوري هم متهم هستم كه قصد انتقام گرفتن دارم واي به اينكه بخوام مستقيم همچين حرفي بزنم!!!
اگرم مثلا زنگ بزنه نتونم بردارم يا متوجه نشم اگر بيرون از خونه باشم بعدش يكساعت سوال جواب ميشم كه كجا بودم و دقيقا اون لحظه در حال چه كاري بودم!!!
تا حالا اين راه اثربخش نبوده چون خودم بيشتر بعدش اذيت شدم!
و اگر بهش نميگفتم زنگ نزني قرص ميخورم شايد واقعا ميخواست تركم كنه!!
گاهي فكر ميكنم واقعا از من خسته س و منو نميخواد كه اينطوري برخورد ميكنه! خودش ميگه وقتي داريم حرف ميزنيم اگر عصباني شدم تو گوشاتو بگير چون هرچي اون لحظه بگم از روي عصبانيته! ولي وقتي مثل ديروز ميگه ديگه نميخوام ببينمت من واقعا دلم ميشكنه جداي از اينكه مريض ميشم يا ميخوام يه بلايي سر خودم بيارم توي رابطه مون دچار احساس عدم امنيت و ترس زيادي ميكنم!

علاقه مندی ها (Bookmarks)