از او خواهش کرده بودم که با کشتی مشاوره ، زندگی مان را از طوفان سهمگین مشاجره نجات دهیم ولی او زیر بار مشاوره نمی رفت که نمی رفت. تا چشم باز کردم دیدم دور بر ما را چندتا بچه ریز و درشت گرفته است.
روزی درباره علایق و سلیقه هایمان بحث شد و او گفت تو باید با دختر صاحب خانه ازدواج می کرد ی شما دو تا مثل هم فکر می کنید و احساس. هنوز حرف او تمام نشده بود که از او خواستم که حرف دختر مردم را به زندگی ما نکشد و او در گفتگو هایش گاهی از زبانش در می رفت و می گفت اگر با او ازدواج می کردی خوشبخت تر می شدی.
صاحب خانه ی ما مریض شد سنگینی تن او برای رفتن به بیمارستان و جابه جایی سبب شد تا همسر او از من خواست به آنها کمک کنم . من که رابطه اجتماعی با مردم خوب بود و برخلاف همسرم معاشرتی بودم سریع خواسته ی آنها را اجابت کردم. روزی وقتی به صاحب خانه کمک می کردم دختر او نیز بود یک لحظه چشمم در چشمان او افتاد و در چند ثانیه در اقیانوش چشمای قشنگش فرو رفتم. احساس عجیبی نسبت به او در دلم جوانه زد. ضربان قلبم تند شده بود و من که همسر داشتم سریع صاحب خانه را در بسترش خواباندم و بدون این که چایی بخورم از آن جا گریختم.
از اون روز به بعد خیال آن دختر شده بود مهمان ناخوانده قلب و فکرم از در بیرونش می کردم از پنجره می آمد. تو اداره دوستان متوجه شده بودند که گاهی من در فکر فرو می روم. و این خیال به دنیای بیداری و خوابم کشیده شد. هر روز که مجبور بودم به صاحب خانه کمک کنم و او را می دیدم قدرت خیالم قوی تر و قوی تر می شد.....







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)