سلام سوزي عزيز هنوزم هيچي هيچ خبري نيست فقط هفته پيش با مادرم تماس گرفت بابت پولي كه مادرم دستش داشت از مادرم تشكر كرد همين هيچي ديگه نگفت.خانوم دوستشم 2 روز پيش با من تماس گرفت البته ميگفت همين طوري زنگ زده و اصلا از جريان ما خبر نداره ولي از حرفاش معلوم بود دروغ ميگه و كاملا در جريان بود و از طرف شوهرم زنگ زده بود و ميخواست ببينه من چي ميگم.شرايط روحيم خيلي بده ا سال داريم جدا زندگي ميكنيمو قهريم با هم هيچ ارتباطي نداريم خسته شدم ديگه از اين بيلاتكليفيو بي تفاوتي.اصلا از كارش سر در نميارم نميدونم چرا اين طوري ميكنه اصلا نميدونم دوسم داره و ميخواد زندگي كنه يا نه نميخوادو ميخواد اين طوري خستم كنه.ديگه بريدم زندگيمو تعطيل كردم اصلا نميدونم چيكار كنم راه به كارم نميبرم اين 2 ماه كه باهاش اشتي كرده بودم يه ذره بهتر شده بودم ولي حالا دوباره شدم همون ادم افسرده كه تنها كارم شده خابيدن و فيلم نگاه كردن دارم به پوچي ميرسم نميدونم چيكار كنم قيده همسرمم نميتونم بزنم نميتونم دل بكنم از اين زندگيو برم.اين طوريم كه اون ميخواد هر كاري كنه منم فقط نگاه كنم برده ميخواد نه زن.نميدونم واقعا نميدونم چيكار كنم با اين ادم خودخواه ديكتاتور كه فكر ميكنه فقط خودشو برادرش ميفهمن همه چي بايد بر وقف مراده اونو برادرش باشه.1 سال جداييم انگار نه انگار اصلا براش مهم نيست هنوزم ميخواد همين طوري زندگي كنه و ميخواد من تغيير كنم بشم اوني كه اون ميگه.يه زن تو سري خور كه فقط بگه چشم و تاييدش كنه.مثلا درس خونده يه ظاهر امروزي داره تو دانشگاه درس ميده وقتي شروع ميكنه بحث كردن اينقد منطقي حرف ميزنه كه با حرفاش قانعت ميكنه.ولي در عمل مثل يه ادم بيسواد بيشعور ميمونه كه فقط خودشو ميبينه فقط خودش برا خودش مهمه.