به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 36

موضوع: درددلهای من

  1. #21
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 اردیبهشت 92 [ 16:23]
    تاریخ عضویت
    1389-4-01
    نوشته ها
    697
    امتیاز
    4,956
    سطح
    45
    Points: 4,956, Level: 45
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,162

    تشکرشده 2,174 در 573 پست

    Rep Power
    86
    Array

    RE: درددلهای من

    سلام
    می دونم با حرفابی که در تاپیک قبلیت گفتم و دلخوری و سوء تفاهمی که برای شما پیش اومد خیلی مایل نیستی که برات چیزی بنویسم اما راستش دلم طاقت نیاورد .
    خاموش جان می گن انسان از موم نرم تر و از سنگ خارا سخت تر است.
    مثل موم نرمه و می تونه خودش و با شرایط وفق بده و از سنگ سخت تره چون می تونه سختی ها رو تحمل کنه.
    شما یک دختری بودی که در ناز و نعمت بزرگ شدی و سختی انچنانی در زندگی مجردیت نداشتی.
    من سختیهایی که تو کشیدی و درک می کنم شاید من نوعی نتونم خیلی از اونا رو تحمل کنم و این نشون دهنده اینه که تو با وجود راحتی که در گذشتت داشتی اما الان اون مصداق سنگ خارا بودن و داری.
    اما نمی تونی مثل موم نرم باشی.
    یعنی نمی تونی خودت و با شرایط سخت وفق بدی. قبول که شما به بهداشت شخصیت اهمیت می دی و هیچ وقت تو جمع نخوابیدی اما چند روز مرگ که نیست چاره نداشته باشه. راهکارای اقای بی بی یکی از بهترین راههاست.
    یک گوشه دنج و در همون اتاق 12 متری انتخاب کن و یا شما هم در جمع صحبت کن و یا سکوت کن و حرفها رو گوش کن تا خوابت ببره.
    بالاخره در طول روز می تونی جایی و پیدا کنی و در تنهایی خودت به بهداشتت هم برسی.
    واقعا این چیزی که شما بری خودت سخت کردی سخت نیست. فقط باید یاد بگیری یه کم خودت و با شرایط وفق بدی.
    یادمه وقتی رفتم دانشگاه و با 3 نفر دیگه هم اتاق شدم که هر کدوم از یه شهری بودن اولش برام سخت بود. متاسفانه هر 3 تاشونم ادمای تمیزی نبودن و اگر روزها هم جارو نمی زدیم براشون مهم نبود و یا لباساشون مدتها یه گوشه می موند تا حال و حوصله پیدا کنن و بشویند.
    یادمه بعد از 3 ماه بالاخره یک متن نوشتم و زدم در اتاق و برنامه تعیین کردم برای نظافت باور کن ترم سوم بود که دیگه یاد گرفتن باید چه کنن. با این حال من که تمیزی و دوست داشتم می دیدی من مثلا در هفته 4 بار جارو می زدم و اونا 1 بار.
    منظورم اینه که باید بتونیم خودمون و با شرایط وفق بدیم. این خیلی سخت نیست. نیازی نیست شما شبیه اونا بشی شما خودت باش اما سخت نگیر و از مسافرت پیش اومده نهایت لذت و ببر.
    موفق باشی

  2. 2 کاربر از پست مفید sisili تشکرکرده اند .

    sisili (دوشنبه 15 فروردین 90)

  3. #22
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 23 مرداد 90 [ 10:28]
    تاریخ عضویت
    1389-5-08
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    3,665
    سطح
    38
    Points: 3,665, Level: 38
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 87 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    دوستانی که قصد دارند که بنده را کلی در باب لزوم تغییر راهنمایی کنند، لطف کنند در این تاپیک بنده را رهین منت کنند.

    آیا تنها راه نجات زندگی ام تغییر خودم است؟ این تغییر یعنی چی؟



    دوستان گرامی "بالهای صداقت" ، "آنی" و "فرشته مهربان" منتظرتان در آن تاپیک هستم.






    اقای بیبی خدمتتان عرض کنم که بنده در دوران تجرد مسافرت رفته ام ولیکن درهتل بوده ایم.

    اینکه چرا حتی منزل مادرشوهرم که در شهر ماست نرفتم، بخاطر این بود که هربار یه بهانه ای آوردند. و من و خانواده ام بی تجربه و ناپخته، حماقت کردیم و نرفتیم.
    و به فرهنگ کاملا متفاوتشان از ما پی نبردیم. و متقابلا خود آنها هم قصد پنهان کردن این فرهنگ را داشتند.

    سیسیلی گرامی
    واقعا فکر می کنی همین دو سه روز و تمام.
    دفعه بعد این جماعت حتما متوقع می شوند که در سفرشان به شهر ما منزل ما کاروانسرا شود. مدل زندگی ما زمین تا آسمان با آنها متفاوت است و بنده جان و بنیه آنها را ندارم.

    یک نکته هم خدمتتان بگویم که من سالها پیش در همین رشته ام در دانشگاه دولتی شهرستان قبول شدم و آزاد در همین جا. بخاطر اینکه در خودم توان سازگاری با محیط خوابگاه و درس خواندن در آنجا را ندیدم، دانشگاه آزاد را انتخاب کردم. و از خیر پز مدرک دانشگاه دولتی گذشتم.

    در ضمن اگر قرار است من برای اینکه بتوان با این مرد که حتی به وفاداریش شک دارم، تبدیل شوم به یک "خاموش" دیگر که بقول آنی در مقالات مربوط به "تحلیل رفتار متقابل" پیش نویس کودکیم را مجبور بشم از نو بنویسم، متاسفم.
    من شوهر رو دودستی تقدیم می کنم به تمام جماعت نسوانی که می گویند ما همگی "م" را می خواهیم. (منظورم همون دختر دهاتیهای فامیلشون هست)
    تازه ظاهرا پیش نویس کودکی از دوران بارداری مادر شروع می شود. فکر کنم من مجبور شوم که دوباره به رحم مادرم برگردم.
    و مادرم هم که با چنین فرهنگی بزرگ نشده و فکر کنم دوباره همین "خاموش" شوم.
    شاید بهتر باشد اینبار برگردم به رحم مادرشوهرم و از او متولد شوم.
    اما در اینصورت که به شوهرم محرم می شوم!
    معمای پیچیده ایست، کسی می تواند حلش کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟/



    اما ساده تر اینست که تلاش کنم که شوهرم یاد بگیرد که از دهاتشون زن نگرفته و لازم است به اصول و معیارهای من هم احترام بگذارد.
    بقول امام حسین: مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است.

    البته من انتظار داشتم در همدردی کسی پیدا شود که راهی پیشنهاد کند که بدون مرگ و یا تن دادن به زندگی با ذلت، من و شوهرم در کنار هم زندگی کنیم!

    سالها پیش داستانی را در مجله خانواده خواندم که متاسفانه متنش را نیافتم و خودم آنچه به یادم مانده تعریف می کنم.
    داستان از زبان مردی است که بسیار خودساخته و متکی به خود بوده و به گفته خود در زندگی اجتماعی اش هرچه را که می خواسته بدست می آوردده است.
    خانواده دختری به او معرفی می کنند که بسیار نجیب و خاز خانواده ای متشخص بوده و ازدواج سر می گیرد.
    اولین دعوایشان سر انتخاب محل مسافرت در ماه عسل بوده است. این آقا خواستار مکان زیارتی و مشهد بود. خانم به این دلیل که در دوران تجرد هرسال به مشهد می رفته و آن شهر دیگر برایش عادی شده، شیراز را پیشنهاد داده بود و شاهچراغ هم که معنویت سفر را کامل می کرد.
    خلاصه که آقا پیروز می شود و با دلخوری خانم به مشهد می روند.
    بعدها با همین تفاوت فکری مدام به اختلاف می رسیدند و آقا با خودش عهد می کند که از آنجاییکه من تا بحال به تمام خواسته هایم رسیده ام، همسرم را مطابق میل خودم تغییر خواهم داد.
    متاسفانه در این راه اط ضرب و شتم استفاده می کند. می گفت که همسرم کم کم حرفی مخالف حرف من نمی زد و کاملا تابع من شده بود ولی کاملا سکت و گوشه گیر.
    در مهمانیها که همه شادی و شیطنت می کردند، همسرم و پسرم فقط یک گوشه می نشست و به من نگاه می کرد که چه تصمیمی می گیرم.
    می گفت سالها گذشت و من در همسایگی مان دختری پرنشاط دیدم که توجهم رو بخودش جلب کرد. زیر نظرش گرفتم و متوجه شدم دقیقا همان کسی است که می خواستم. بعد از مدتی به خواستگاریش رفتم و خانواده اش با وجود اینکه می دانستند متاهلم، قبول کردند.
    می گفت همسرم وقتی ماجرا را فهمید بدون اینکه چیزی بخواهد پسرمان را برداشت و رفت. از مهرش گذشت و تقاضای طلاق داد و حضانت بچه را خواست.
    مرد در آخر گفته بود که الان از زندگی با همسر جدیدش نهایت لذت را می برند ولی همواره دلش به حال همسر سابقش می سوزد!


    امیدوارم نه عاقبت من و نه هیچ کس دیگری این شود!!!

  4. #23
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 23 مرداد 90 [ 10:28]
    تاریخ عضویت
    1389-5-08
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    3,665
    سطح
    38
    Points: 3,665, Level: 38
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 87 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    متاسفانه مرز خواسته های من و شوهرم اصلا مشخص نیست، یعنی هرچه من عقب نشینی می کنم او حریص تر شده و خواسته گشایی (بر وزن کشورگشایی) می کند.

    دفعه پیش که خانواده شوهرم را دعوت کرده بودم خود شوهرم دید که چقدر زحمت کشیدم. چند روز کار می کردم. شوهرم که راننده دربست و با این قیمت گران بنزین رفنت همگی را آورد و بعد هم رساند.
    حالا خواسته جدیدی هم داشت.
    می گفت می خواهم این دوسال آخری پدرم را بیاورم نزد خودم (نعوذ بالله جای خدا تعیین عمر هم می کند) پدرشوهرم از کار افتاده است ولی سه طبقه خانه دارند. مادرشوهرم کاملا سرحال. خواهرشوهرم که طلاق گرفته با دخترش آنجا زندگی می کنند و هیچ درآمدی ندارد و از مستمری پدرشوهرم استفاده می کند. فکر کنم نگهداری از پدرشوهرم حداقل کاری باشد که از عهده مادرشوهر و خواهرشوهرم برمی آید.

    راستش لحظه اول چیزی به ذهنم نرسید و خاموش ماندم. خوب شد نیامدم همدردی که مجبور می شدم خودم را تغییر دهم و قبول کنم که از پدرشوهرم مراقبت کنم. تازه من این جماعت را می شناسم پس فردا که به رحمت خدا رفت می شدم عروس قاتل!
    با بنده خدایی مشورت کردم و طبق راهنمایی او به شوهرم گفتم، پدرشما زحمت کشیده و آن خانه را تهیه کرده، مادر و خواهرت هم که همگی سرحالند. الان فامیل ببینند می گویند که پیرمرد را از خانه اش بیرون کردند و این آخری آواره منزل عروس کردند.
    خلاصه به ظاهر قبول نمی کرد ولی بعد از آن تا حالا که خدا رو شکر حرفی از این موضوع نزده است.
    خدا خیر دهد به آن بنده خدا که این حرف را یادم داد. خیلی مثمر ثمر بود.

  5. #24
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 مهر 90 [ 10:04]
    تاریخ عضویت
    1388-10-03
    نوشته ها
    269
    امتیاز
    3,717
    سطح
    38
    Points: 3,717, Level: 38
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    890

    تشکرشده 902 در 220 پست

    Rep Power
    43
    Array

    RE: درددلهای من

    سلام خانم خاموش

    اینکه تاپیکی برای درددل ایجاد کردین خیلی خوبه. ناراحتی شما کاملاً قابل درکه و مطمئناً قبل از هر چیز احتیاج به همدردی دارید. همه تاپیک هاتون رو تا الان خوندم و همیشه می تونستم ناراحتیتون رو احساس کنم.
    حتماً با ناراحتی هایی که تا الان داشتین و روی هم تلمبار شده برانون مشکله که بخواید دیدتون رو عوض کنید و مثبت نگاه کنید.

    با توجه به اینکه نمی تونید حرفاتونو راحت به شوهرتون بگید طبیعیه که خیالپردازی ها و مکالمات ذهنیتون زیاد بشه. خوتون هم توجه دارید که خیلی از این خیال پردازی ها ممکنه به دلیل پیش زمینه منفی که از اطرافیانتون دارید اشتباه باشه. اصلاً شمارو سرزنش نمی کنم از اینکه فکرهای منفی به ذهنتون بیاد ولی پیشنهاد می کنم که تفکراتتون رو اینجا بگید که جلوی زیاده روی هاش گرفته بشه و بتونید با آرامش بیشتر تصمیم های صحیح رو برای بهبود زندگیتون بگیرید.

  6. 4 کاربر از پست مفید green تشکرکرده اند .

    green (جمعه 12 فروردین 90)

  7. #25
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 اسفند 96 [ 15:33]
    تاریخ عضویت
    1387-11-29
    نوشته ها
    1,733
    امتیاز
    22,684
    سطح
    93
    Points: 22,684, Level: 93
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 666
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    4,250

    تشکرشده 4,203 در 1,431 پست

    Rep Power
    191
    Array

    RE: درددلهای من

    خاموش عزيزم
    دلم مي خواد كمكت كنم اما واقعا نميدونم كه به قول قديميا دواي دردت چيه؟
    ميتونم بفهمم كه تفاوت فرهنگي خانواده ها چقدر كشنده و عذاب اوره
    ببين حرفت رو قبول دارم كه مرگ با عزت بهتر از زندگي با ذلت هست اما اشتباهت اينجاس كه نرمش و انعطاف براي حفظ يه زندگي ذلت نيست!
    من هم مثل تو ام دوست ندارم روش ها و اداب خاص خودم رو تغيير بدم به همين دليل كاملا دركت ميكنم ولي نميدونم دقيقا چه راهكاري بهت پيشنهاد كنم
    فقط مي تونم بهت بگم كه بايد كمي صبر و تحملت رو بيشتر كني ،نه كه الان صبرت كم باشه ها نه.....اتفاقا در بعضي موارد صبرت خيلي زياده اما بعضي وقتا خيلي تند برخورد ميكني

  8. 4 کاربر از پست مفید parnian1 تشکرکرده اند .

    parnian1 (شنبه 26 فروردین 91)

  9. #26
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 23 مرداد 90 [ 10:28]
    تاریخ عضویت
    1389-5-08
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    3,665
    سطح
    38
    Points: 3,665, Level: 38
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 87 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط green
    با توجه به اینکه نمی تونید حرفاتونو راحت به شوهرتون بگید طبیعیه که خیالپردازی ها و مکالمات ذهنیتون زیاد بشه.
    دوست عزیز و تمام کسانیکه از پست ایشون تشکر کردید، میشه بگید کدوم قسمت حرفهام بنظرتون خیالپردازی می یومد؟

    بیصبرانه منتظرم

    بالاخره از این سفر زهرماری برگشتم.
    چقدر عذاب کشیدم.

    تقزیبا مطمئن شدم که شوهرم رو نمی خوام. شناختم ازش کامل شد.
    اونقدر بی احترامی از خودش و خانوادش دیدم که احساس می کنم از درون تهی شدم.
    کاش این وام لعنتی نبود و همه چیز رو تموم می کردم.

    چند روزه درست نخوابیدم.
    اونقدر اذیت کردن که یکی از اقوامشون که به قول خودشون خیلی ساده ست، برگشت گفت چرا اینجوریش می کنین، "ج ن د ه" ست؟
    حالا من بدبخت حجابم، پوششم و برخوردم با نامحرم خیلی محدودتر از اونهاست.

    یه بار به شوهرم گفتم نکنه قصدت جدایی داری و می خوای چهارتا وصله بین فامیلتون بهم بچسبونی و بگی به این دلیل طلاقش دادم؟ هیچی نگفت، یکمی رفت تو فکر!!!!!!!!!!!

    آخر سر داشتیم برمی گشتیم به شوخی گفتم ظاهرا پارسال به "م" خیلی خوش گذشته بود (آخه پارسال تنها رفته بود)، گفت آره. گفتک به من خوش گذشت. ظاهرا بهتره از این به بعد هرکدوم مجردی عید رو بگذرونیم!
    تازه خواهرشوهر و مادرشوهرم خوششون اومد. انگار دردشون همینه. واقعا با رفتارشون دارن نشون می دن که منو نمی خوان و پسرشون رو هم فقط بعنوان راننده آژانش می خوان!!!!!
    به "م" گفتم بیا یه بار بدون ماشین بریم اونجا، ببین اصلا یه شب جامون می دن؟

    جسم و روحم باهم خسته ست.

  10. #27
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 مهر 90 [ 10:04]
    تاریخ عضویت
    1388-10-03
    نوشته ها
    269
    امتیاز
    3,717
    سطح
    38
    Points: 3,717, Level: 38
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    890

    تشکرشده 902 در 220 پست

    Rep Power
    43
    Array

    RE: درددلهای من

    سلام

    خانم خاموش منظور من از خیال پردازی هر چیزی هست که شما واقعاً ازش مطمئن نیستین، خیلی سوالات توی ذهن شما هست، اینکه می پرسید شوهرتون قصد داره عمداً شمارو اذیت کنه، یا می گید خانواده شوهرتون واقعاً شمارو نمی خوان و ... اینا سوالایی هست که شاید نه شما جوابشونو می دونید و نه ما. منظور من اینجور فکرها بوده
    :rolleyes:

  11. کاربر روبرو از پست مفید green تشکرکرده است .

    green (یکشنبه 14 فروردین 90)

  12. #28
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: درددلهای من

    دوست خوبم خاموش خانوم
    مدتیه هر تقریبا شما رو میخونم و واقعا احساس می کنم از زندگیتون ناراحت و پریشون هستید
    یک سوال داشتم و اون اینه که چقدر به طلاق و پایان این زندگی فکر می کنید؟

  13. #29
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    به نام خدا
    سلام
    دوستان عزيز دقت كنند كه براي كمك كردن به خاموش گرامي ، طبق قول و قرار هاي تايپيك هاي قبلي ، و همينطوري قراري كه فرشته مهربان گذاشته اند ، از ورود غيركارشناسانه به تايپيك هاي خاموش گرامي ، خودداري كنيد تا انشالله ختم به خير بشود . الهي امين

    با تشكر

  14. کاربر روبرو از پست مفید m25teh تشکرکرده است .

    m25teh (دوشنبه 15 فروردین 90)

  15. #30
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 23 مرداد 90 [ 10:28]
    تاریخ عضویت
    1389-5-08
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    3,665
    سطح
    38
    Points: 3,665, Level: 38
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 87 در 48 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددلهای من

    نقل قول نوشته اصلی توسط سابینا
    یک سوال داشتم و اون اینه که چقدر به طلاق و پایان این زندگی فکر می کنید؟
    عزیزم برای اینکه دارم تو زندگی با شوهرم زجر می کشم.
    غرورم، احساسم، همه از بین رفته.

    دوستانی که مرتب بهم می گفتن، تغییر کن. من تاپیکی باز کردم که بگن بابا این تغییر یعنی چی. دوتا کتاب خوندن و جملات اون رو برای آدمهای مختلف نوشتن که فایده نداره.
    من تغییر کنم، یعنی قدم رو وزنم رو رنگ چهره ام تغییر بدم؟
    همه گذاشتن رفتن و دیگه کسی پیگیر تاپیک دیگه من نشد!
    بازم لطف دوستان غیر کارشناس شامل حالم میشه که به درد دلم گوش می کنن. دستتون درد نکنه!

    شوهرم هم مدام بهم میگه تو باید تغییر کنی. هرکاریت می گکنم تغییر نمی کنی!
    بهش گفتم اگه انقلاب اسلامی تغییر کرد، منم می کنم!

    البته من تو این چندسال زندگی با شوهرم تغییر کردم. می دونید چطور؟
    چون من قبل ازدواج خانوادم، دوستام، اقوامم همه دوستم داشتن و یه احترام متقابلی بینمون بود.
    خانواده شوهرم از همون اول منو دوست نداشتن. هرچند من خواهر و برادراش رو روز بله برون دیدم.
    اما الان دیگه هیچ کدوم از کسانیکه قبلا دوستم داشتن و یه رابطه دوستانه و محترمانه بینمون برقرار بود، دیگه اونطور نیستند.
    خوب مسلما من مثل گذشتم نیستم که اونا دیگه با من احساس راحتی ندارن.
    هرچند خانواده شوهرم هم همچنان چشم دیدنم رو ندارن.

    من وقتی از دور به خانواده شوهرم نگاه می کنم می بینم چقدر بینشون بی حرمتیه، چقدر از رفتارشون باهم بدم میاد. چقدر زننده ست.


    شوهرم داره در حقم ظلم می کنه. چشمش رو بسته و یه راه غلط رو در پیش گرفته و داره میره جلو و نمی فهمه تا الان نتیجه این راهش این شده که زنش ازش بیزاره. منی که شوهرم اولین مرد زندگیم بود و می خواستم تمام عشقی رو که همیشه تو دلم بود نصیبش کنم ولی خودش نذاشت.


    خانواده شوهرم حتی دلشون نمی خواد من کسی حرف بزنم.
    - جاری بزرگم که کلا قدغن شده.
    - این چند روز با یه خانمی از اقوامشون صحبت می کردم. در مورد موضوعات کاملا عادی. در واقع هردومون می خواستیم حوصله مون سر نره. خواهرشوهرام خودشون رو کشتن. مدام می گفتن بیا اینور بشین. منم گوش کردم و رفتم و به اون بنده خدا هم گفتم شما هم بیایین. مگه دست بردار بودن. آخرش به زور بردنم یه ور دیگه. خواهرشوهر بزرگم یه لحظه اومد پیشم نشست بعد جوری بلند شد که باسنش اومد تو صورت من و پا شد رفت. کلا ادب بلند شدنشون همینه و مخصوصا به بعضی های خاص اینجوری بلند می شن.
    به زور بهم می گفتن تو برو تو یه اتاق درو ببندیم. بعد خودشون راحت باشن. آخه ببینین چقدر پررو هستن.
    یه بار من همین جوری پاشدم و باسنم رو بردم سمت صورت خواهرشوهر کوچکم. دقیقا مثل خودشون. اگه بدونی چی کار کردن!!!!!
    اون موقع که من اعتراض می کردم که چرا اینطوری بلند می شن، شوهرم می گفت تو دیوونه ای، کسی به تو کاری نداره، اما چطور شد خواهر خودش عزیزه؟

    واقعا بودن بینشون یه جنگ روانیه!!!


 
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.