نميدونم به هيچ نتيجه اي نميرسم سر اين رفتارش خودمم ديگه نميتونم راضي كنم براي اميد داشتن به اينده.اون همه چيز براش اولويت داره به زندگي مشتركش با من با اين كارش ثابت كرد علاقه اي به من نداره و تمام اين حرفاي 2 ماهش كه ميگفت دلتنگه منه دلش تنگ شده يا دروغ بوده يا به خاطر هوسش.كم اوردم كاش اين 2 ماهه باهاش تماس نداشتم اين 2 ماه همه اميدم برگشته بود داشتم خودمو اماده ميكردم براي يه زندگي بهتر خوشحال بودم كه دوباره همه چيز برگشته و ميخوام زندگي كنم فكر ميكردم اين 7 ماه جدايي و بيخبري باعث شده يكم به خودش بياد و زندگيش براش مهم شده باشه.نميدونم چرا دوباره اين طوري شد جالب اينجاست صبح عيد بعد 9 ماه قهر اون به پدر و مادرم و به پدر بزرگ مادربزرگم زنگ زد و منم به پدر مادر اون زنگ زدم همه چي خيلي خوب بود ولي بعدظهر دوباره اين طوري شد.احساس ميكنم برادرش نقش داره و اون برا اينكه نخواد جلو برادرش كم بياره اين كارو كرد.وقتي گفتم 2 تايي بريم سفر گفت براي سفر 2 تايي هميشه وقت هست ما نزديك 4 سال با هم ازدواج كرديم ولي هنوز يه سفره 1 روزه هم با هم نرفتيم اصلا.ولي تو اين 4 سال اون چنتا سفر با خانوادش رفته بدون اينكه به من بگه حتي يكيشو ازم پنهان كرد.علتشم اينكه اگه من ميرفتم مزاحم ارتباطش با برادرش ميشدم تو سفر.يهو سرد شدم به همه چيز.خانوادم ميگن بعد تعطيلات برو دنبال كاراي طلاقت اين ادم مناسبي نيست براي تو خودمم ديگه از تلاش و انتظار بيخودي خسته شدم به چي دلمو خوش كنم.طلاق سخته جدايي خيلي بده ولي به چه قيمتي.كمك كنيد تا بتونم فراموشش كنم ميترسم اگه دوباره زنگ بزنه دوباره همه چيزو فراموش كنم و برگردم طرفش نميخوام اين طور بشه ميخوام دل بكنم برم كمكم كنيد چيكار كنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)