به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 51

Threaded View

  1. #19
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 14 اسفند 89 [ 00:34]
    تاریخ عضویت
    1389-11-29
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    1,468
    سطح
    21
    Points: 1,468, Level: 21
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 32
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 15 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Question مشکلات پدر و مادرم

    سلام به همگی!
    من همین امروز با این سایت آشنا شدم و دیدم که اینجا همه دارن به همدیگه کمک می کنن. منم که همه ی پست های این قسمت رو خوندم، خیلی خوشم اومد گفتم مشکلمو بگم یه ضره باهام همدردی کنین و البته اگر مقدور بدونید راهنماییم کنید!
    راستش منم مثل آقا حامد نمی دونم از کجا شروع کنم! من الان 19 سالمه و یه خواهر دارم که 3 سال از من بزرگتره.
    وقتی من 1 سالم بود با خانوادم رفتیم خارج واسه اینکه بابام دکتراشو بگیره. اوجا زندگیمون خیلی خوب بود، هممون خوشحال بودیم چند سال آخرم که اونجا مامانم کار می کرد و بیشتر خرج زندگی رو در می آورد چون پولی که بابت بورس تحصیلی به بابام می دادن کافی نبود. مامانم واسه اینکه بریم اونجا درسشو تو فوق دیپلم ول کرد و از کل آیندش واسه خاطر خانوادمون گذشت. ولی حدود 10 سال پیش که برگشتیم ایران اوضاع عوض شد، خانه گیرمون نمی اومد واسه همین تو خانه عمم زندگی می کردیم و مامانم بابت این خیلی ناراحت بود. بالاخره به هر زحمتی بود این دورانم گذشت و ما خونه گیرمون اومد و کار بابام هم تو دانشگاه درست شد و الانم از نظر مالی تو وضع خوبی هستیم. ولی بابام از وقتی ایران اومده بودیم همیشه مغرور بود و مادرم رو خیلی تحقیر می کرد و آزار روحی می داد. هر وقت با جمع خانواده بیرون بودیم بابام همیشه قیافه ی بدی به خودش می گرفت و همه ی ما هارو اذیت می کرد. تو سالگرد ازدواجشون هم همیشه دعوا می کردن که اکثر اوقات هم حق با مادرم بود. بابام اصولا به حرف کسی گوش نمیده و همیشه خودشو بر حق می دونه. وقتی هم که با مادرم سره یه چیزی اختلاف دارن(تقریبا همیشه!!) به مامانم می گه: "غر نزن، فقط تایید کن"!!. من نمیدونم چی کار کنم. وقتی هم که مامانم گریه می کنه بابام بجای اینکه آرومش کنه بهش می گه تو نمی فهمی و با هر حرفاش ناراحتترش می کنه یا اگر بحث سره منو خواهرم باشه می گه بلد نیستی بچه هارو تربیت کنی این رو هم در شرایطی می گه که اگر مامانم نبود خواهرم دانشگاه علم و صنعت و منم دانشگاه تهران قبول نمی شدیم(بابام هم همیشه وقتی می دید من تو دوران پیش دانشگاهی بیرونم می گفت تو هیچی نمیشی که تو این شرایط اگر مادرم نبود واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم!)! الان خیلی ناراحتم که می خوام اینو بگم ولی وقتی مادرم گریه می کنه هر موجودی اونجا باشه هم حقو بهش می ده هم دلش می سوزه ولی نمی دونم چرا بابام اینجوری می کنه و بهش می گه تو مریضی. انگار دوست داره مادرمو اذیت کنه.
    سال پیشم که مامان بابام و خواهر بابام فوت کردن اوضاع خیلی بدتر شد. من یه دوست دارم که تو دبستان مامانو باباشو تو 2 سال از دست داد، اون خیلی مردتر از بابامه!
    خلاصه از سال پیش تا حالا روزی نبود که بابام ما رو اذیت نکنه. از همه انتظار داره در خدمتش باشنو هر چی می گه بگیم درسته! مادرم هم خیلی رعایتشو می کنه با اینکه تو چند سال اخیر اصلا یه بارم به حرفش نه احترام گذاشته و نه گوش داده. بابام هم کلا به همه مخصوصا به خواهرم شک داره. 3 روزه پیشم وقتی خواهرم در حین رانندگی تلفنی که بابام بهش می زنرو ور نمی داره، بابام می گه از عمد ور نمی داره! وقتی هم که جواب داد چند تا فحش خیلی بد بهش دادو بخاطر همین دوباره با مامانم دعواش شد و به مادم هم کلی بی احترامی کرد که طبیعتا برای منم غیر قابل تحمل بود و منم باهاش بجث کردم. از اون موقع پدرم قیافه ای به خودش گرفته و با هیچکس حرف نمی زنه و هنوز خودشو بر حق می دونه! من تا حالا ندیدم پدرم یک بار به مادرم بگه ببخشید! بعضی وقتا هم مثلا وقتی اشتباهی پای یکی از مارو رو لگد می کنه هم نمی گه ببخشید!! انگار اصلا یادش رفته اگه مادرم نبود اونم به هیچ جا نمی رسید. الانم بابام با هیچ کس حرف نمی زنه. تو این یه ساله کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هر چند خیلی بده ولی اگه از هم طلاق می گرفتن خیلی زندگی بهتری داشتیم. راستش منم از اینکه شبا دعا کنم و کلی گریه کنم خسته شدم. همیشه دوست داشتم پدری داشته باشم که تو سخت ترین شرایط خندان باشه و دلداریم بده ولی من همیشه تو سخت ترین شرایط زندگیم نه تنها مردی رو در کنارم ندیدم، انسانی رو دیدم که از شکست های من خوشحال می شد. حتی از وقتی که یه کار پیدا کردم یک بارم نپرسیده چطوره! تنها چیزی که پرسیده اینه که چقدر پول می گیری! انگار فقط مادیات واسش تعریف شده! الانم موندم چیکار کنم! نمی دونم والا چیزی به ذهنم نمی رسه!!!!!
    امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم! واسه همتون دعا می کنم

  2. 4 کاربر از پست مفید sg.salman181 تشکرکرده اند .

    sg.salman181 (جمعه 02 اردیبهشت 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:24 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.