به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    یک نیم ساعتی گذشت، امید اومد از اتاق بیرون، بهم گفت خداحافظ عزیزم و از خونه رفت... تا چه حد دیوونگی کردم نمی دونم، از خودم بدم اومده بود، می تونستم برم در رو باز کنم و صداش کنم اما منه احمق این کار رو نکردم، مثل یه سنگ روی مبل نشسته بودم و به روبه روم خیره شده بودم، انگار یه تیکه دیگه از قلبم جدا شده بود و داشت می رفت، احساس ترس وجودم رو برداشت، خیلی در حق امید ظلم کردم خیلی، من که قرار بود باهاش حرف بزنم، من که امیدوار بودم ناراحتش نکنم..
    سریع رفتم به موبایلش زنگ زدم اما موبایلش رو توی خونه جا گذاشته بود... دنیا روی سرم خراب شد، با خودم می گفتم امید هم رفت، حالا یر به یر شدین، امید آرمان رو گرفت و مهسا هم امید رو، حالا تنهای تنهایی، چرا لال شده بودم و باهاش حرف نزدم.. چرا؟
    مثل دیوونه ها از خونه زدم بیرون، نمی دونستم کجا باید دنبالش بگردم.. حالم توی خیابون به هم خورد، جلوی چشم همه کنار یه جوب نشسته بودم و ... یکی از مغازه دارها برام یه لیوان آب آورد ولی نمی تونستم بخورم.. به زور بلندم کرد و ازم می پرسید که خونمون کجاست و تلفن یکی از آشناهات رو بده، اما من ناراحت تر از اون بودم که بخوام لطفش رو ببینم و با دست کنارش زدم و رفتم یه گوشه روی یه پله نشستم..

    از پیدا کردنش ناامید بودم، آخه از کجا بدونم امید کجا رفته، برگشتم خونه به این امید که برگرده، اما نیومد، مثل دیوونه ها تا صبح لب پنجره نشسته بودم، اما نیومد..
    زنگ زدم خونه پدر و مادرش اما اونجا نبود، به صمیمی ترین دوستش زنگ زدم، اول گفت نیست، اما یک ساعت بعدش خودش زنگ زد و گفت که امید تازه اومده اونجا، گفتم میخوام باهاش حرف بزنم گفت تلفنی نه، بیا اینجا..
    ساعت 8 صبح بود، بلند شدم رفتم، امید نمی دونست که من درام میرم، علی (دوست امید) منو به اتاقی که امید توش بود برد، تا امیدو دیدم رفتم به پاش افتادم و گریه کردم، اونقدر گریه کردم که به سک سکه افتادم، امید هم بغلم کرده بود و گریه می کرد.. بهش التماس کردم که منو ببخشه، خیلی گریه کردم خیلی

    بهش گفتم من میدونم تو تقصیری نداری اما نمی دونم چرا دیشب لال شده بودم، نمی تونستم باهات حرف بزنم، بهش گفتم دوستش دارم و بدون اون نمی تونم زندگیکنم، بهش گفتم که دیشب مثل دیوونه ها رفتم دنبالش و تا صبح منتظرش بودم .. بهش گفتم تنهام نذاره وو ..
    یه کم که آروم تر شدم امید گفت که فکراشو کرده و می خواد یه مدت تنها زندگی کنه، حقم بود مگه نه؟ حق داشت که این حرف رو بزنه، بهش گفتم باشه عزیزم، هر طور که تو میخوای، اگه تنها بودن کمکت میکنه من حرفی ندارم، من خیلی بهت بد کردم ..
    گفت نه به خاطر دیشب نیست، خیلی وقته این فکر توی ذهنمه، احساس می کنم دو تاییمون به تنهایی نیاز داریم تا بتونیم برای زندگیمون تصمیم بگیریم..

    گفت بذار تنها باشم، برای خودت هم خوبه، وقتی یه مدت گذشت بهت زنگ می زنم تا با هم صحبت کنیم..
    داشتم از شدت ناراحتی منفجر می شدم، اما قبول کردم، بهش گفتم که من نیازی به فکر ندارم، من می خوام باهات زندگی کنم اما این فرصت رو به تو می دم که برای زندگیت تصمیم بگیری، هر وقت تونستی برگردی من منتظرت هستم و ازت استقبال می کنم. ازش پرسیدم این مدت کجا می خوای بمونی، گفت نمی دونم یه جایی پیدا می کنم، یا پیش علی می مونم (علی خونه مجردی داره و تنها زندگی می کنه)، زیاد طول نمی کشه، مطمئن باش..
    بهش گفتم امید دوستت دارم، خواهش می کنم منو ببخش، من خیلی بد عمل کردم، خیلی پشیمونم خیلی..
    بوسیدمش و باهاش خداحافظی کردم، از علی هم تشکر کردم و ازش خواستم که منو از امید بی خبر نذاره، رفتم بیرون، تاالان توی خیابونا پرسه می زدم و تنها جایی که به فکرم رسید بیام اینجا بود، الان اینجام و نمیدونم چی در انتظارمه، اما یه خورده از دیروز سبک ترم، انگار داره زندگیم به جریان می افته و همین بهم قدرت میده..

    کاش زودتر این روزها بگذره، دارم دیونه میشم، خیلی دیوونگی کردم، می خوام با امیدکاری نداشته باشم اما نمی دونم کارم درسته یا نه، البته من که همه چی رو خراب می کنم، به شما هم حق می دم که دیگه راهنماییم نکنید..

  2. 21 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), روزن (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.