سلام دوستان خوبم، امروز از دیروز خیلی بهترم، ممنون که تنهام نگذاشتین، اما واقعیت اینه که اگه تمام مردم دنیا هم کنارم باشن باز هم در میون اونها دنبال فرشته ی کوچیکی می گردم که به زندگیم اومده بود و مهمونم بود. قرار بود من بهش شادی و زندگی بدم اما برعکس بود اون بود که حامی و مراقب من بود، اون بود که به من لبخند زدن رو یاد می داد، اون بود که مأمن من بود نه من. وقتی اونو بغلم می کردم و توی خیابون راه می رفتم احساس می کردم از تمام بدیهای دنیا در امانم، احساس می کردم دیگه هیچ چشمی به دنبالم نیست و اونه که از من محافظت می کنه. دوستش دارم به اندازه ای که نمی تونم باور کنم نیست، باهاش حرف می زنم و صورتش رو مجسم می کنم که داره با چشمای باز و درخشانش بهم لبخند می زنه انگار داره بهم می گه مامان من دوستت هستم، من کنارت هستم، نگران نباش.. بعد تصویرش میره و از سرما تمام بدنم می لرزه. به خودم فشار میارم تا دوباره تصویرش رو توی ذهنم بیارم، صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه بعد آرزوهایی که براش داشتم رو توی ذهنم مرور می کنم و توی بغلم فشارش می دم و می بوسمش، نفسم تنگ می شه و با یه آه بلند بغضم تبدیل به هق هق میشه و بلند بلند گریه میکنم اونقدر که روی تخت از حال می رم و وقتی به خودم میام که هوا تاریک شده ...
قراره با امید به هم کمک کنیم که زندگیمون رو ادامه بدیم، اما نمی دونیم چطوری ....
وقتی رسیدم خونه امید اومده بود، توی چشماش انتظار رو می دیدم، اما نمی تونستم یه کلمه حرف بزنم، اونم هیچی نمی گفت ولی معلوم بود که خیلی مضطربه. ازش پرسیدم شام چی می خوره، اولین بار بعد از رفتن آرمان بود که حرف شام و غذا توی خونمون زده می شد، گفت هیچی. می خواستم اینطوری سر حرف رو باز کنم اما باز هم سکوت.. نمی تونستم باهاش روبه رو بشم رفتم توی اتاق، اومد پیشم و گفت: نمی خوای دیگه با هم زندگی کنیم؟
پرسیدم تو چی فکر می کنی؟ گفت فکرمی کنم دیگه نمی خوای منو ببینی، من نمی تونم حرفی بزنم من تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشم و به تو حق می دم که دیگه نخوای منو ببینی.
نمی دونم چرا دوست داشتم به این حرفاش ادامه بده، نمی خواستم حرفاش رو قطع کنه، احساس می کردم باید این حرفها رو بزنه تا بتونم باهاش رابطه برقرار کنم، اما شدیدا دلم براش می سوخت و از بی رحمی خودم عصبانی بودم. هیچ حرفی نمی زدم.. گفت برای این گفتی بیام که حرفای آخرمون رو بزنیم، خوب من آماده ام اگه نمی خوای چیزی بگی نگو، اما منم پسرمون رو دوست داشتم، خیلی زیاد، به من به چشم یه قاتل نگاه نکن من مطمئن هستم که دیوونه میشم بدون تو و بدون آرمان زندگی برام معنایی نداره، ما اون همه سختی رو تحمل نکردیم که به این جدایی برسیم اما من به تو حق می دم و ....
دیگه صدای گریه اش منو وادار کرد که بهش نگاه کنم.. اون امید من بود و من چقدر بی رحمم.. باز هم هیچ کاری نکردم، خیلی دوست داشتم بغلش کنم و باهاش گریه کنم اما یه چیزی مانع من بود، نمی دونم چی، حتی دوست نداشتم بهش دست بزنم، دستشو بگیرم و ... فقط تصویر آخری که از آرمان دیده بودم توی ذهنم بود، وقتی که روی اون تخت لعنتی خوابیده بود و من به دکتر التماس می کردم که اونو برگردونه، و امید که به من نگفته بود چه اتفاقی افتاده.
خیلی بی رحمم، خیلی، از اتاق اومدم بیرون و اونو به حال خودش گذاشتم، اصلا اشکم در نمی اومد، یه حس انتقام توی وجودم بود که نمی تونستم ازش خلاص بشم..









علاقه مندی ها (Bookmarks)